مقدمه: گرهافکنی؛ یک تناقض شگفتانگیز
در میان شارحان اندیشه بزرگان انقلاب، نام آقای سروش محلاتی جایگاه ویژهای دارد، بهخصوص زمانی که از شهید بهشتی سخن میگوید. او با استنادات دقیق و تحسینهای بجا، خود را به عنوان مفسری معرفی میکند که به دنبال کشف لایههای عمیق فکری شخصیتی است که به درستی او را «فقیه عدالت» مینامد.
اما همینجا یک تناقض شگفتانگیز و عمیق، خود را به ما نشان میدهد. چگونه ممکن است اندیشمندی که خود را شارح تفکر «شهید بهشتی» میداند، در یکی از حساسترین و کلیدیترین مفاهیم، یعنی «انقلابی بودن»، تعریفی ارائه دهد که نه تنها با منظومه فکری آن شهید همخوانی ندارد، بلکه دقیقاً در نقطه مقابل منطق و سیره عملیِ آن معمار نظامساز قرار میگیرد؟ این پرسش، یک مچگیری سیاسی یا جدل شخصی نیست؛ بلکه یک مسئله کاملاً «روششناختی» است. این مقاله، داستان این تناقض بزرگ و کالبدشکافی یک تحریف استراتژیک است.
برای روشن شدن این مسئله و باز کردن این گره فکری، مسیر بحث ما کاملاً شفاف و سهمرحلهای خواهد بود:
-
ابتدا، به سراغ خود شهید بهشتی میرویم. ما منظومه فکری او را به عنوان معیار و استاندارد قرار میدهیم تا ببینیم «انقلابی اصیل» از دیدگاه یکی از تئوریسینهای اصلی انقلاب کیست و چه ویژگیهایی دارد.
-
سپس، در گام دوم، قرائت آقای سروش محلاتی از مفهوم «انقلابی بودن» را به صورت کاملاً منصفانه و مستند بررسی میکنیم. خواهیم دید که چگونه ایشان با یک تفکیک هوشمندانه، انقلابیگری را در تقابل با حاکمیت و مسئولیتپذیری تعریف میکند.
-
در نهایت، با ابزار تحلیلی پروژه «تنویر»، یعنی چارچوب مفهومی «فقه خوارجی»، این دو نگاه را کنار هم قرار میدهیم. در این بخش، نشان خواهیم داد که چگونه یک «کلمه حق» (مانند عدالتخواهی و نقد قدرت) میتواند ابزاری برای یک «اراده باطل» (تضعیف نظام دینی) شود و چگونه یک روششناسی بیمار، میراث فکری یک انقلابی واقعی را مسخ و تحریف میکند.
با ما همراه باشید تا این سفر تحلیلی را برای تمایز میان «انقلابیگریِ سازنده» و «انقلابینماییِ بنیانکن» آغاز کنیم.
بخش اول: معیار؛ «انقلابی بودن» در مکتب شهید بهشتی یعنی چه؟
برای آنکه بتوانیم هر قرائتی از مفهوم «انقلابی بودن» را به درستی بسنجیم، ابتدا باید یک معیار و شاخص دقیق داشته باشیم. و چه معیاری دقیقتر از منظومه فکری یکی از برجستهترین معماران و تئوریسینهای انقلاب اسلامی، شهید آیتالله دکتر بهشتی؟ او نه از بیرون گود، که از مرکز میدان، این مفهوم را زیسته و تعریف کرده است. نگاه او به «انقلابی بودن» صرفاً یک شعار سیاسی یا یک برچسب هویتی نیست، بلکه یک رکن اساسی در فهم و اجرای دین است.
۱-۱. انقلابیگری، یک «روح» است نه فقط یک «شعار»
شهید بهشتی بحث را از ریشه آغاز میکند. او قبل از آنکه به مصادیق و اقدامات بیرونی یک انقلابی بپردازد، به سراغ عمیقترین لایه وجودی او میرود: بینش و روحیه. در یک عبارت کلیدی و شگفتانگیز، او تکلیف خود را با تمام تعاریف سطحی از انقلابیگری مشخص میکند و آن را به جایگاه «شرط اجتهاد» ارتقا میدهد:

و اما مسئله انقلابی بودن ما برداشتمون دوستان اینه که کسانی که بر طبق کسانی که بر طبق اون چیزهایی که معمولاً در کتب اصول به عنوان شرایط اجتهاد ذکر میکنیم میگوییم مجتهد و صاحب نظر و دارای حق رأی و فتوا هستن و میبینیم که رأی و فتوا هم دارند. ما میبینیم برخورد اینها با مسائل اسلام و منابع فهم اسلام دو نوع برخورده است. ما اینطور فکر میکنیم و اینطور معتقدیم اسلام از روز اول یک انقلاب بود و باید همچنان به عنوان یک آیین انقلابی تا ابد بماند. برای درک یک آیین انقلابی روحیه انقلابی لازم است عرض ما اینه ما رو این تکیه هم داریم میگیم یک فردی که روحیه انقلابی ندارد ضعف نفس دارد محافظهکاری محافظه کار بار آمده است این اگر تمام ویژگیهای دیگری را هم که در کتابها برای یک مجتهد میشمریم دارا باشه در فهم بعد انقلاب ابی اسلام توانایی کافی نخواهد داشت. در حقیقت ما اینطور بگیم با صراحت که برای اینکه یک مجتهد مجتهدی باشد واجد شرایط میخوایم یک شرط اصلاً اضافه کنیم. بگوییم مجتهد باید دارای روحیه انقلابی باشه تا درست مجتهد باشه. این این اون این قیدیست که ما این قیدیست که ما به عنوان یک مبنا برای اصولفقه پیشنهاد میکنیم اینها
تحلیل و برجستهسازی:
این سخن، سنگ بنای فهم ما از کلیدواژه «انقلابی» در مکتب بهشتی است. نکته کلیدی اینجا نهفته است: «روحیه انقلابی» یک شرط درونی برای فهم دین است، نه صرفاً یک کنش سیاسی بیرونی. این یک ویژگی شخصیتیِ عمیق است که به فرد، جسارت تحولخواهی، شجاعت عبور از عادات فکریِ منجمد و توانایی درک مقاصد عالیه دین را میبخشد.
به عبارت دیگر، از دید بهشتی، فرد محافظهکار و بیجسارت، حتی اگر اعلم علما در اصول و فقه باشد، در فهم بُعد حقیقی اسلام که یک «آیین انقلابی» است، ناتوان خواهد بود. بنابراین، انقلابیِ بهشتی، اول از همه باید «فهمی انقلابی» و تحولخواه از دین داشته باشد. انقلابیگری برای او یک «صفت روحی» است، نه یک «پست سیاسی».
۱-۲. انقلابیِ بهشتی، مسئولیتپذیر و نظامساز است
این «روح انقلابی» در اندیشه شهید بهشتی، انتزاعی و ذهنی باقی نمیماند، بلکه در عرصه عمل، خود را در قالب مجموعهای از مسئولیتها و تعهدها نشان میدهد. وقتی به ویژگیهایی که او برای یک نیروی انقلابی برمیشمرد نگاه میکنیم، یک نخ تسبیح مشترک در همه آنها دیده میشود: دغدغه ساختن، اداره کردن و حفظ یک «نظام».
فرد انقلابی در مکتب او، ترکیبی است از:
-
ایمان و تخصص: صرفاً شعار دادن کافی نیست؛ انقلابی باید متخصصی مؤمن باشد که بتواند باری از دوش جامعه بردارد.
-
حفظ کیان انقلاب: وظیفه او پاسداری از موجودیت نظام برآمده از انقلاب در برابر دشمنان داخلی و خارجی است.
-
مبارزه برای استقلال همهجانبه: تلاش برای قطع وابستگی در تمام حوزههای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی، یک وظیفه انقلابی است.
-
حمایت از مستضعفان: انقلابی، خود را مسئول تحقق عدالت و حامی تودههای محروم جامعه میداند.
-
بصیرت و خلاقیت: او موجودی دگرگونشده است که با خلاقیت، برای چالشهای اداره جامعه، تاکتیکهای نو میآفریند.
تحلیل و برجستهسازی:
قطبنمای حرکت در تمام این ویژگیها، به سمت «مسئولیتپذیری» است. آیا اینها صفات یک منتقد بیمسئولیت است که از بیرون، تنها به نقد قدرت میپردازد؟ یا ویژگیهای فردی است که آستینها را بالا زده تا یک کشور را اداره کند، استقلال آن را حفظ نماید و برای محرومان، رفاه و عدالت بیافریند؟
روشن است که انقلابی در مکتب شهید بهشتی، یک «پاسدار» است، نه یک «اپوزیسیون دائمی». او خود را متعهد به حفظ و اصلاح ساختار میداند، نه تخریب آن به بهانه آرمانهای دستنیافتنی. الگوی انقلابی بهشتی، مدیری در تراز رجایی و تندگویان است که تخصص خود را برای ساختن نظام به کار میگیرد، نه روشنفکری که هویت خود را در نقد همیشگی آن تعریف کند.
بنابراین، معیار ما مشخص شد: انقلابیِ اصیل در مکتب بهشتی، فردی است با روحیه تحولخواه در فهم دین و احساس مسئولیت عمیق برای ساختن و حفظ نظام. حال با این معیار روشن، به سراغ قرائت دوم میرویم.
بخش دوم: انحراف؛ «انقلابی بودن» چگونه به «نقد دائمی حکومت» تقلیل مییابد؟
پس از آنکه با معیار روشن مکتب شهید بهشتی آشنا شدیم، اکنون نوبت آن است که به قرائت رقیب بپردازیم. قرائتی که با وجود استناد به تاریخ اسلام و سیره ائمه، در عمل به نتیجهای کاملاً متفاوت و حتی متضاد با منطقِ بهشتی میرسد. آقای سروش محلاتی برای تئوریزه کردن نگاه خود، از یک نقطه عزیمت هوشمندانه استفاده میکند: ایجاد یک دوگانگی ساختاری میان دو نقش تاریخی.
۲-۱. خلق یک دوگانه هوشمندانه: «رهبر قیام» در برابر «رهبر نظام»
اساس استدلال آقای سروش محلاتی بر پایه تفکیک و مرزبندی قاطع میان دو نوع رهبری در سیره اهل بیت (ع) بنا شده است. (سخنرانیِ امامت نظام سروش محلاتی) او این دو نقش را نه دو وجه از یک حقیقت، بلکه دو جایگاه کاملاً متمایز با وظایف و مسئولیتهای متفاوت معرفی میکند. متن زیر، عصاره این دیدگاه است:
دیدگاه سروش محلاتی درباره انقلابی بودن و اقدام انقلابی، بر پایه تفکیک میان دو نوع رهبری در سیره ائمه (ع) است: «رهبری قیام و مبارزه» و «رهبری نظام سیاسی».
ماهیت اقدام انقلابی: ایشان قیام امام حسین (ع) را مثالی برای «رهبری قیام» میداند. در این جایگاه، امام حسین (ع) یک «معترض و آمر به معروف» در مقابل متصدیان و مسئولین بودند. در مقابل، رهبری نظام (مانند امام مجتبی (ع) یا امیرالمؤمنین (ع) پس از قتل عثمان) مستلزم مدیریت و تأمین نیازهای مردم از جمله امنیت، شغل و زندگی راحت است.
اصول انقلابی بودن: سروش محلاتی تأکید میکند که انقلابی بودن «نیابتبردار نیست». به عبارت دیگر، «اساساً معنی ندارد که یک فرد به نیابت دیگران انقلاب کند». فردی که آمادگی انقلابی دارد باید «خودش برود به میدان» و نباید برای دیگران هزینه ایجاد کند. در رهبری قیام، هزینه را خود شخص انتخاب میکند و میپردازد.
هدف اقدام انقلابی: حرکت امام حسین (ع) ارتباط مستقیم با امر به معروف و نهی از منکر داشت. از دیدگاه ایشان، «بزرگترین منکر» عبارت است از «حاکم فاسد یا حکومت فاسد». این منکر پشتوانه قدرت دارد و ریشه سایر منکرات است. لذا، مبارزه با «سلطان جائر» و فساد در قدرت، هدف اصلی اقدام انقلابی است.
تحلیل و برجستهسازی:
این تفکیک، یک حرکت فکری کلیدی و بسیار هوشمندانه است. منطق آقای سروش محلاتی بر یک دوگانه استوار میشود: در یک سو، انقلابی (مانند امام حسین) قرار دارد که یک «معترض» آرمانگراست. او مسئولیت اداره زندگی روزمره مردم را ندارد؛ وظیفهاش تأمین نان، شغل و امنیت نیست، بلکه مبارزه با بزرگترین منکر، یعنی «حکومت» است. در سوی دیگر، حاکم (مانند امام علی) قرار دارد که یک «مدیر» است. او مسئول همه چیز است و باید پاسخگوی تمام نیازهای مادی و معنوی جامعه باشد.
این دوگانهسازی، به شکلی ظریف اما قطعی، جایگاه «انقلابی» را در یک موقعیت اخلاقی برتر و دستنیافتنی قرار میدهد و زمینه را برای یک نتیجهگیری خطرناک فراهم میکند.
۲-۲. ترسیم چهره «انقلابیِ پاکدست»: منتقدی بدون مسئولیت
این تفکیک نقشها، به طور طبیعی به خلق یک تصویر بسیار خاص و البته جذاب از «انقلابی واقعی» منجر میشود. بر اساس منطق سروش محلاتی، انقلابی اصیل کسی است که:
-
مسئولیتش فردی است: او نیابت از کسی ندارد و اگر قرار است هزینهای بدهد، فقط خودش باید آن را بپردازد («خودش برود به میدان»).
-
از تعهدات حکومتی آزاد است: او هیچ مسئولیتی در قبال تأمین شغل، رفاه و امنیت مردم ندارد، چرا که اینها وظایف «رهبر نظام» است، نه «رهبر قیام».
-
هویتش در اعتراض تعریف میشود: وظیفه اصلی و هدف غایی او، مبارزه با «سلطان جائر» است. بنابراین، هویت او در تقابل با قدرت سیاسی شکل میگیرد.
نتیجهگیری این بخش:
و اینجا، تصویر نهایی تکمیل میشود. تصویری که آقای سروش محلاتی از «انقلابی» میسازد، چهره یک «منتقد بیرونی» است. فردی که با دستهای پاک و بدون آنکه خود را آلوده به واقعیتهای تلخ و پیچیدگیهای سخت حکمرانی کند، همواره در جایگاه آرمانخواه، طلبکار و معترض باقی میماند. او قهرمانی است که چون مسئولیتی در قبال اداره جامعه ندارد، میتواند همیشه خالص و بینقص به نظر برسد.
این تصویر، در ظاهر بسیار جذاب است. اما آیا با منطق نظامساز شهید بهشتی که انقلابی را «مسئول» و «پاسدار» میدانست، نسبتی دارد؟ مهمتر از آن، این روششناسی چه پیامدهای پنهانی در پی دارد؟ این همان پرسشی است که در بخش بعد، با ابزار «فقه خوارجی» به آن پاسخ خواهیم داد.
بخش سوم: تشخیص بیماری؛ چرا این قرائت، بازتولید «فقه خوارجی» است؟
اکنون به نقطه اوج بحث و گرهگشایی نهایی میرسیم. تصویری که در بخش قبل ترسیم شد—تصویر «انقلابیِ پاکدست» که در جایگاه منتقد ابدی نشسته—در ظاهر بسیار جذاب و حقبهجانب است. چه کسی میتواند فضیلت نقد قدرت و مبارزه با فساد را انکار کند؟ اما دقیقاً همینجاست که یک روششناسی بیمار و تاریخی، خود را در پسِ کلمات زیبا پنهان میکند. اینجاست که باید به یاد سخن جاودانه امیرالمؤمنین (ع) در مواجهه با خوارج افتاد: «کَلِمَهُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ».
چرا این نگاه، با تمام ظاهر فریبندهاش، مصداق دقیق بازتولید «تفکر خوارجی» در عصر جدید است؟ پاسخ در انطباق شگفتانگیز این روششناسی با شاخصههای کلیدی آن جریان تاریخی نهفته است. بیایید با هم این تطبیق را انجام دهیم:
۳-۱. آرمانگرایی انتزاعی
روش کلاسیک خوارج، ساختن یک معیار مطلق و دستنیافتنی برای تخطئه هر واقعیتِ موجود بود. آنها با شعار «لا حُکمَ الّا لِلّه»، یک تصویر ایدهآل و ناممکن از «حکومت الهیِ محض» ساختند تا حکومت واقعی و زمینی امیرالمؤمنین (ع) را نامشروع جلوه دهند.
امروز نیز دقیقاً همین روش در حال تکرار است. ساختن یک «انقلابیِ ایدهآل» که هرگز مسئولیت نمیپذیرد، هرگز با واقعیتهای سخت و پیچیده اداره جامعه دستوپنجه نرم نمیکند و همواره پاک و منزه باقی میماند، همان روش است. این «انقلابیِ معصوم» که آقای محلاتی ترسیم میکند، یک آرمان انتزاعی است که در دنیای واقعی وجود خارجی ندارد. اما کارکرد اصلی آن، تخطئه و زیر سؤال بردن هر انقلابیِ واقعی است که وارد میدان شده، مسئولیت پذیرفته و ناچار است با کاستیها و محدودیتها دستوپنجه نرم کند.
۳-۲. حقگویی با اراده باطل
خوارج از مقدسترین مفاهیم دینی استفاده ابزاری میکردند. آنها از «حاکمیت خدا» سخن میگفتند (کلمه حق)، اما اراده و نتیجه نهایی کارشان، تضعیف جبهه حق و ایجاد آنارشیسم بود (اراده باطل).
در قرائت آقای سروش محلاتی نیز، استفاده از مفاهیم مقدسی چون «امر به معروف»، «مبارزه با حاکم جائر» و «آرمانخواهی حسینی» کاملاً مشهود است. اینها کلمات حقی هستند که هیچ مؤمنی در درستی آنها شک ندارد. اما این مفاهیم به ابزاری برای رسیدن به یک نتیجه و اراده باطل تبدیل میشوند: اینکه هرکس در مسند حکومت نشست، لاجرم مصداق «حاکم» در دوگانه «انقلابی-حاکم» است و وظیفه انقلابیون، صرفاً کوبیدن و نقد بیامان اوست. این روش، با ترویج روحیه اپوزیسیون دائمی، عملاً نظام را از درون تهی و بیدفاع میکند.
۳-۳. قشریگرایی و تقلیلگرایی
یکی از ویژگیهای بارز تفکر خوارجی، ناتوانی در فهم عمیق و چندوجهی مفاهیم دینی و تقلیل دادن آنها به یک بُعد ظاهری بود. آنها از تمام قرآن، تنها به یک آیه چسبیدند و روح دین را فدای پوسته آن کردند.
این نگاه سطحی و تقلیلگرا در تعریف «انقلابی بودن» نیز به وضوح دیده میشود. همانطور که دیدیم، مفهوم «انقلابی» در مکتب بهشتی، یک مفهوم عمیق و چندبعدی است که شامل «روحیه تحولخواه»، «تخصص»، «مسئولیتپذیری»، «بصیرت» و «نظامسازی» میشود. قرائت رقیب، تمام این ابعاد پیچیده و مسئولیتآور را حذف کرده و آن را به یک بُعد ساده و جذاب تقلیل میدهد: «اعتراض». این همان نگاه سطحی و قشری خوارج به دین است که از فهم روح و مقاصد مفاهیم عاجز بود.
۳-۴. نتیجه قهری؛ تضعیف حاکمیت دینی
و اما خطرناکترین وجه این روششناسی، نتیجه نهایی و اجتنابناپذیر آن است. منطق آقای سروش محلاتی به یک بنبست منطقی و ویرانگر ختم میشود:
اگر انقلابی واقعی کسی است که حکومت نمیکند، پس هر حکومت دینی، ذاتاً «ضد انقلابی» است!
این نتیجه، عملاً به تضعیف مشروعیت هر نظام دینی در عصر غیبت منجر میشود. زیرا به محض اینکه گروهی از انقلابیون برای تحقق آرمانهایشان یک «نظام» تشکیل دهند، طبق این تعریف، از دایره «انقلابیون واقعی» خارج شده و به «حاکم» تبدیل میشوند که باید توسط موج بعدی انقلابیون نقد و نفی شوند. این چرخه بیپایان، جامعه را به یأس و این باور سوق میدهد که دین اساساً قابلیت پیادهسازی در عرصه حکومت را ندارد. این، چیزی نیست جز ترویج یک سکولاریسم پنهان در لباس دفاع رادیکال از آرمانهای انقلابی.
نتیجهگیری: انتخاب میان میراث بهشتی و دام خوارج
سفری که با طرح یک تناقض شگفتانگیز آغاز کردیم، اکنون به یک دوراهی روشن و سرنوشتساز میرسد. در این مقاله، ما نشان دادیم که دو مسیر کاملاً متفاوت، با دو منطق متضاد، برای تعریف مفهوم «انقلابی بودن» پیش روی ما قرار دارد.
مسیر اول، مسیر شهید بهشتی است؛ مسیر «مسئولیتپذیری برای ساختن». این راه، انقلابیگری را با روحیهای عمیق برای فهم تحولخواهانه دین و تعهدی پولادین برای ورود به میدان عمل، پیوند میزند. انقلابیِ این مکتب، یک متخصصِ مؤمن، یک پاسدارِ دغدغهمند و یک مدیرِ زمانشناس است که خود را مسئول حفظ و ارتقای نظام برآمده از خون شهدا میداند. راه او، راهی دشوار، پر از چالش و آغشته به واقعیتهای تلخ و شیرین حکمرانی است.
مسیر دوم، مسیری است که با وجود استناد به مفاهیم مقدس و چهرههای نورانی، در نهایت به «نقد دائمی برای تخریب» ختم میشود. این راه، با خلق یک انقلابیِ ایدهآل و بریده از واقعیت، هرگونه تلاش برای استقرار یک حکومت دینی را تخطئه میکند. انقلابیِ این قرائت، یک منتقدِ پاکدست و بیمسئولیت است که هویت خود را نه در «ساختن»، که در «کوبیدن» تعریف میکند. این راه، مسیری ساده، جذاب و از نظر اخلاقی، کمهزینه است، زیرا هیچگاه بار سنگین مسئولیت را بر دوش نمیکشد.
پیام آخر به مخاطب:
خطر امروز، نه در انکار صریح انقلاب، بلکه در تحریف معنای آن از درون است. خطرناکترین پروژه، خالی کردن مفاهیم اصیل و مسئولیتآور از محتوای عمیق آن و تقلیل دادنش به شعارهای جذاب اما بنیانکن است.
در این میان، وظیفه یک پژوهشگر حقیقتجو و یک طلبه دغدغهمند، چیزی جز روشنگری و تمایز نهادن نیست. تمایز میان انقلابیگریِ دشوار و مسئولانه بهشتی و انقلابینماییِ ساده و بیمسئولیت خوارجی. اولی به ساختن یک تمدن میاندیشد و دومی، ناآگاهانه، هیزم به آتش دشمن میریزد.
انتخاب با ماست که راه کدام یک را ادامه دهیم.

