آیا دین باید به مرخصی برود؟

آیا دین باید به مرخصی برود؟ | توافقِ عجیبِ یک انجمنِ سنتی با یک روشنفکرِ مدرن

بخش اول: اتاقِ جراحی و پزشکانِ فراری

تصور کنید در اتاق اورژانس یک بیمارستانِ بزرگ هستید. بیماری با خونریزی شدید روی تخت افتاده و علائم حیاتی‌اش ناپایدار است. این بیمار، نمادی از «جامعه» است که گرفتارِ فساد، بی‌عدالتی و بحران‌های اخلاقی شده و نیاز به «عملِ فوری» و اجرای قوانینِ نجات‌بخش دارد.

بالای سرِ این بیمار، دو پزشک ایستاده‌اند. هر دو متخصص‌اند، اما هیچ‌کدام دست به تیغِ جراحی نمی‌برند.

پزشکِ اول، چهره‌ای سنتی و مقدس‌مآب دارد. او پرونده را می‌بندد و با تأسف سر تکان می‌دهد:

«من اجازه جراحی ندارم. این عمل فقط کارِ “پروفسورِ اصلی” (امام معصوم) است. دستانِ من به اندازه کافی لرزش‌گیر (عصمت) ندارد. اگر عمل کنم و خطایی رخ دهد، مسئولیتش با کیست؟ باید صبر کنیم تا خودِ پروفسور از سفر بیاید. تا آن موقع، فقط برای بیمار دعا می‌کنیم و پنبه روی زخمش می‌گذاریم.»

پزشکِ دوم، ظاهری مدرن، آراسته و دانشگاهی دارد. او هم دست به ابزار نمی‌زند، اما با استدلالی کاملاً متفاوت:

«مسئله فقط پروفسور نیست. اصلاً علمِ پزشکیِ بومیِ ما (فقه) ظرفیتِ این جراحیِ پیچیده را ندارد. ابزارهای ما قدیمی است و با استانداردهای جهانی (تجربه بشری) نمی‌خواند. تازه، بیمار دردش می‌آید و ما حق نداریم بدونِ رضایتِ کامل و قلبیِ تمامِ سلول‌های بدنش، تیغ بزنیم. این کار خشونت است!»

در حالی که این دو پزشک، یکی با «ادبیاتِ مقدس» و دیگری با «ادبیاتِ علمی»، مشغولِ فلسفه‌بافی برای «کار نکردن» هستند، ناگهان صدای بوقِ ممتدِ دستگاهِ مانیتور بلند می‌شود. خطِ صاف، نشان‌دهنده‌ی پایانِ ماجراست. بیمار تمام کرد.

این داستانِ غم‌انگیز، دقیقاً حکایتِ امروزِ نظریه‌پردازی در بابِ «حکومت دینی» است. ما با دو لبه‌ی یک قیچی مواجهیم که اگرچه از دو جنسِ متفاوت (یکی فولادِ سختِ سنت و دیگری فلزِ براقِ تجدد) ساخته شده‌اند، اما هر دو یک چیز را می‌بُرند: «تواناییِ دین برای اداره‌ی جامعه».

در یک سو، جریانِ «انجمن حجتیه» را داریم که سال‌ها پیش با استدلالِ «نقصِ عصمت»، کرکره‌ی حکومت را پایین کشید. و در سوی دیگر، روشنفکرانی نظیر آقای محمد سروش محلاتی را می‌بینیم که امروز با استدلالِ «نقصِ دانش و تجربه»، همان کرکره را پایین می‌کشند.

گزاره‌ی نهاییِ هر دو تفکر، فارغ از نیتِ گویندگانش، یک چیز بیشتر نیست: «دین در عصرِ غیبت، باید به مرخصی برود و میدانِ سیاست و قدرت را به دیگران (بخوانید مستبدان) واگذار کند.»

اما آیا واقعاً راهِ سومی وجود ندارد؟ آیا بیمار باید بمیرد تا ما اصولِ فکری‌مان خدشه‌دار نشود؟


بخش دوم: اعتراف به ناتوانی؛ وقتی «تخصص» بهانه «تعطیلی» می‌شود

اگر از آن اتاق اورژانس خیالی بیرون بیاییم و به فضای واقعیِ اندیشه‌ی دینیِ معاصر پا بگذاریم، می‌بینیم که «پزشکِ دوم» داستان ما، نماینده‌ی یک جریانِ پرسروصدا و دانشگاهی است. جناب آقای محمد سروش محلاتی، یکی از چهره‌های شاخص این جریان، سال‌هاست که با سخنرانی‌ها و مقالات متعدد، یک پروژه مشخص را دنبال می‌کند: «اثباتِ ناتوانیِ فقه در اداره‌ی جامعه».

ایشان در سلسله سخنرانی‌هایی با عناوینی نظیر «ظرفیتِ فقه» یا کتاب «دولت و اجرای شریعت»، با ادبیاتی دلسوزانه و علمی، این گزاره را تکرار می‌کنند که:

«فقه، دانشی است برای بیانِ حلال و حرامِ فردی، نه برای اداره‌ی سیستم‌های پیچیده‌ی اجتماعی و اقتصادی.»

لُبِ کلام و عصاره‌ی صدها ساعت سخنرانی ایشان را می‌توان در سه محور خلاصه کرد:

۱. ادعای «فقدانِ ابزار»: استدلال نخست ایشان این است که فقهِ شیعه، ابزارهای لازم برای حکمرانی مدرن را ندارد. ایشان می‌پرسند: «آیا فقه برای مهارِ تورم برنامه دارد؟ آیا فقه برای ترافیک یا مدیریتِ فضای مجازی فرمول دارد؟» پاسخ ایشان منفی است. نتیجه‌گیری‌شان هم این است که چون فقه برنامه ندارد، پس حکومت نباید «دینی» باشد؛ بلکه باید «عُرفی» و «علمی» باشد. به عبارت دیگر، دین باید در مسجد بماند و اداره‌ی کشور به «تجربه بشری» (که نامِ محترمانه‌ی همان سکولاریسم است) سپرده شود.

۲. ادعای «ممنوعیتِ اجبار»: محور دوم، حمله به قدرتِ اجراییِ حکومت است. ایشان با طرحِ شعارِ جذابِ «دین‌داریِ باکیفیت» و «ایمانِ قلبی»، استدلال می‌کنند که چون ایمان باید قلبی باشد، پس حکومت حق ندارد از «زور» و «قانون» برای اجرای احکام (مثل حجاب یا برخورد با منکرات) استفاده کند. در منطقِ ایشان، دولتِ دینی فقط «معلمِ اخلاق» است، نه «مجریِ قانونِ خدا». اگر مردم خواستند، عمل می‌کنند و اگر نخواستند، دولت حق ندارد دخالت کند، چون «مردم را نمی‌شود به زور به بهشت برد.»

۳. چکِ سفید امضا به «تجربه بشری»: ایشان در مقابلِ محدود کردنِ دین، در برابرِ مفهومی به نام «تجربه بشری» سر تعظیم فرود می‌آورند. حرفِ نهایی این است:

«دنیا راهِ اداره‌ی خودش را پیدا کرده (دموکراسی غربی و لیبرالیسم). ما نباید چرخ را از نو اختراع کنیم. کارِ دین، آباد کردنِ آخرت است، نه رقابت با علومِ انسانیِ غربی برای اداره‌ی دنیا.»

ظاهرِ این حرف‌ها، بسیار شیک، امروزی و عقلانی است. اما وقتی پوسته‌ی این کلمات را کنار می‌زنیم، با یک واقعیتِ تکان‌دهنده روبه‌رو می‌شویم: این حرف‌ها، همان‌قدر که بوی «تجدد» می‌دهد، بویِ کهنگیِ یک تفکرِ قدیمی را هم می‌دهد. این استدلال‌ها، دقیقاً همان نقطه‌ای است که «روشنفکریِ دینی» با «انجمن حجتیه» دستِ برادری می‌دهد.

چگونه؟ در بخش بعدی، این توافقِ پنهان را کالبدشکافی می‌کنیم.


بخش سوم: کالبدشکافی؛ بازگشتِ «انجمن حجتیه» با کراوات!

شاید در نگاه اول، مقایسه آقای سروش محلاتی (که با ادبیات مدرن، دانشگاهی و نواندیش سخن می‌گوید) با پیرمردانِ سنتی و تسبیح‌به‌دستِ «انجمن حجتیه» عجیب به نظر برسد. اما در عالم اندیشه، ما با «ظاهرِ افراد» کار نداریم، با «مقصدِ استدلال‌ها» کار داریم.

اگر پوسته‌ی ظاهری کلمات را کنار بزنیم، می‌بینیم که آقای محلاتی در حالِ احیای همان پروژه قدیمی است، اما این بار با لباسی شیک و امروزی. بیایید این «هم‌نونیِ استراتژیک» را دقیق‌تر ببینیم:

۱. حجتیه‌ی قدیم: تعطیلی به بهانه‌ی «قداست»

منطقِ انجمن حجتیه در سال‌های قبل از انقلاب، ساده و در عین حال فلج‌کننده بود. آن‌ها می‌گفتند:

«حکومت، لباسی است که فقط بر تنِ “معصوم” راست می‌آید. هر کس غیر از امام زمان (عج) این لباس را بپوشد، غاصب است. چون ما به “عصمت” دسترسی نداریم، پس باید تا اطلاع ثانوی، فتیله‌ی سیاست را پایین بکشیم و فقط به دعا و ندبه مشغول باشیم.»

نتیجه این تفکر چه بود؟ «سکولاریسمِ مقدس». یعنی دین آنقدر مقدس است که نباید واردِ بازیِ کثیفِ سیاست شود. پس بگذارید شاه حکومت کند و ما دینداریِ شخصی‌مان را بکنیم.

۲. حجتیه‌ی جدید: تعطیلی به بهانه‌ی «تخصص»

حالا به منطقِ آقای محلاتی و جریانِ روشنفکری دینی نگاه کنید. آن‌ها نمی‌گویند منتظرِ معصوم باشید؛ آن‌ها ادبیات را عوض کرده‌اند. حرفشان این است:

«حکومت، کاری است پیچیده که نیاز به “تخصصِ کاملِ بشری” و “تجربه‌ی جهانی” دارد. فقهِ ما ابزارِ اداره‌ی بانک و بورس و ترافیک را ندارد. چون ما به “دانشِ تخصصیِ دینی” برای اداره‌ی دنیا دسترسی نداریم، پس باید حاکمیت را به عرفِ سکولار واگذار کنیم و دین فقط ناظرِ اخلاقی باشد.»

نتیجه این تفکر چیست؟ «سکولاریسمِ عرفی». یعنی دین آنقدر ناتوان (یا بی‌ادعا) است که نباید در کارِ متخصصانِ سکولار دخالت کند.

نقطه‌ی اتصال: توهمِ «شرایط ایده‌آل»

هر دو جریان، در یک دامِ بزرگ گرفتارند: «کمال‌گراییِ منفی».

  • حجتیه می‌گفت: «یا حکومتِ صددرصد معصوم، یا هیچ!»

  • محلاتی می‌گوید: «یا حکومتِ صددرصد علمی و دموکراتیک (با استانداردهای غربی)، یا هیچ!»

هیچ‌کدام از این دو گروه، «وضعیتِ اضطراری» را درک نمی‌کنند. تصور کنید خانه‌ای آتش گرفته است. تفکرِ حجتیه می‌گوید: «چون صاحب‌خانه (امام) نیست، ما حق نداریم وارد شویم و آتش را خاموش کنیم؛ این دخالت در ملکِ غیر است!» تفکرِ محلاتی می‌گوید: «چون ما کپسولِ آتش‌نشانیِ استانداردِ جهانی و لباسِ ضدحریقِ حرفه‌ای نداریم، نباید با سطلِ آب جلو برویم؛ این کار غیرعلمی است!»

و در میانِ این بحث‌های لوکسِ طلبگی و روشنفکری، آنچه می‌سوزد و خاکستر می‌شود، «خانه‌ی مردم» و «کیانِ اسلام» است. هر دو جریان با استدلال‌هایی متفاوت، عملاً فرشِ قرمز را برای «شیطان» پهن می‌کنند؛ چرا که وقتی «دین» به بهانه‌ی قداست یا تخصص کنار بکشد، این «نیکوکاران» نیستند که جایگزین می‌شوند، بلکه «زورگویان» و «غارتگران» جای خالی را پر می‌کنند.


بخش چهارم: چالشِ «تجربه بشری»؛ استانداردِ دوگانه‌ی آقایان

در تمامِ سخنرانی‌ها و نوشته‌های جریانِ روشنفکری دینی (و به طور خاص جناب آقای سروش محلاتی)، یک «اسمِ رمز» وجود دارد که مثلِ ترجیع‌بند تکرار می‌شود: «تجربه بشری».

استدلالِ همیشگی آن‌ها این است:

«دنیا راهِ اداره‌ی خودش را پیدا کرده است. بشرِ مدرن با آزمون و خطا به دموکراسی، تفکیکِ قوا و سکولاریسم رسیده است. ما نباید در برابرِ این سیلِ خروشانِ عقلانیت و تجربه بایستیم. فقهِ ما برای ۱۴۰۰ سال پیش است، اما تجربه بشری، “به‌روز” و “کارآمد” است.»

بسیار عالی! ما این مبنا را می‌پذیریم. بیایید به «تجربه» احترام بگذاریم. اما سؤالِ ما از این بزرگواران این است: چرا وقتی صحبت از تجربه می‌شود، قبله‌نمای شما فقط سمتِ «غرب» را نشان می‌دهد؟

جمهوری اسلامی؛ بزرگترین تجربه شیعه

آیا جمهوری اسلامی ایران، خودش یک «تجربه بشریِ» عظیم، بی‌نظیر و تاریخی نیست؟ برای اولین بار در طولِ تاریخِ غیبت، فقهِ شیعه از گوشه‌ی حجره‌ها و لابه‌لای سطورِ کتاب‌های خطی بیرون آمد و خودش را در میدانِ سختِ «حکمرانی» آزمود. این نظام، با همه‌ی فراز و نشیب‌ها، نقص‌ها و دستاوردها، حاصلِ ۴۰ سال تلاشِ «عقلِ شیعی» برای جاری کردنِ دین در بسترِ واقعیت بوده است.

این یک «تجربه» است. تجربه‌ای که ثابت کرد:

  • می‌شود در دنیای مدرن بود، اما زیرِ پرچمِ لیبرالیسم نرفت.

  • می‌شود قانونِ خدا را مبنا قرار داد و در برابرِ تمامِ قدرت‌های مادی ایستاد و فرونپاشید.

  • می‌شود فقه را از «تئوریِ طهارت و نجاست» به «نظریه‌ی مقاومت و تمدن‌سازی» ارتقا داد.

استانداردِ یک بام و دو هوا

مشکلِ ما با آقایان اینجاست: چطور است که «تجربه‌ی ۳۰۰ ساله‌ی غرب» برای کنار گذاشتنِ دین، می‌شود «حجتِ موجه» و «عقلانیتِ محض»؟ اما «تجربه‌ی ۴۰ ساله‌ی ملتِ خودتان» برای اقامه‌ی دین، می‌شود «اشتباه»، «تندروی» و «هزینه‌ی اضافی»؟

شما نمی‌توانید به تجربه بشریِ «پاریس و لندن» تعظیم کنید، اما تجربه بشریِ «تهران و قم» را تحقیر کنید. اگر آزمون و خطا ارزشمند است، جمهوری اسلامی بزرگترین آزمایشگاهِ عملیِ فقه در تاریخ است. چرا به جای اینکه بیایید و این تجربه را «اصلاح» و «تکمیل» کنید (همان کاری که فقه نظام‌سازِ بهشتی و مطهری می‌کرد)، حکم به «تعطیلی» و «توقف» آن می‌دهید؟

آیا جز این است که شما فقط آن تجربه‌ای را «معتبر» می‌دانید که خروجی‌اش «سکولاریسم» باشد؟ و هر تجربه‌ای که خروجی‌اش «حکومت دینی» باشد، از نظرِ شما اصلاً تجربه نیست، بلکه یک «انحرافِ تاریخی» است؟

اینجاست که دمِ خروسِ «نئو حجتیه» بیرون می‌زند. آن‌ها هم مثلِ اسلافِ سنتی‌شان، هر تلاشی برای تشکیلِ حکومتِ دینی را محکوم به شکست می‌دانند؛ دیروز با زبانِ روایات، امروز با زبانِ جامعه‌شناسی.


بخش پنجم: خطرِ «سکولاریسمِ مقدس»؛ وقتی خانه را به دزد می‌سپاریم

بیایید فرض کنیم حق با آقایان است. بیایید لحظه‌ای تصور کنیم که نسخه مشترکِ «انجمن حجتیه» و «روشنفکری دینی» را پذیرفتیم و تصمیم گرفتیم کرکره‌ی حکومت دینی را پایین بکشیم. انجمنی‌ها راضی می‌شوند چون دیگر به «ساحتِ قدسِ امام» جسارت نشده، و روشنفکران هم راضی می‌شوند چون دیگر با «استانداردهای تجربه بشری» درگیر نشده‌اند.

اما سؤال اصلی اینجاست: «فردای تعطیلیِ حکومت دینی، چه کسی بر این صندلیِ قدرت می‌نشیند؟»

قانونِ طبیعت: قدرت، جای خالی ندارد

در عالم سیاست، چیزی به نام «جای خالی» (خلأ قدرت) وجود ندارد. قدرت مثل هواست؛ اگر هوای پاک را بیرون کنید، هوای آلوده بلافاصله جای آن را پر می‌کند. این توهمی بزرگ و خطرناک است که فکر کنیم اگر دین از عرصه حکومت کنار برود، «آزادی» و «اخلاق» حاکم می‌شود. خیر! تاریخ و تجربه (همان تجربه‌ای که آقایان سنگش را به سینه می‌زنند) نشان داده است که هرگاه «فقه» و «قانون خدا» از درِ کاخِ ریاست بیرون رفته، دو هیولا از پنجره وارد شده‌اند:

  1. دیکتاتوریِ فردی: (نمونه‌اش استبدادهای سکولار منطقه)
  2. دیکتاتوریِ پول و سرمایه: (نمونه‌اش نظام سرمایه‌داریِ بی‌رحم)

سکولاریسمِ مقدس

خروجیِ نهاییِ تفکرِ آقای سروش محلاتی، چیزی است که می‌توان نامش را «سکولاریسمِ مقدس» گذاشت. یعنی چه؟ یعنی ما به نامِ دفاع از قداستِ دین و به نامِ احترام به عقلانیت، دستِ دین را می‌بندیم و جامعه را دست‌بسته تحویلِ گرگ‌های جهانی می‌دهیم. آن‌ها می‌گویند: «چون نمی‌توانیم عدالتِ علی (ع) را صددرصد اجرا کنیم، پس اصلاً اجرا نکنیم.» نتیجه این منطق چیست؟ نتیجه‌اش این است که میدان برای «معاویه‌ها» و «یزیدهای» زمان باز می‌شود تا با خیالِ راحت و بدونِ مزاحمتِ احکامِ خدا، بر مردم حکومت کنند.

آیا «تجربه بشری» به ما نمی‌گوید که هر جا دینِ مقاوم و سیاسی تضعیف شد، چکمه‌های استعمار و استکبار محکم‌تر بر گلوی مردم فشار آورد؟

کلام آخر

ما در دنیایی زندگی نمی‌کنیم که بتوان در آن «بی‌طرف» بود. یا زیرِ پرچمِ «ولایتِ حق» هستیم، یا ناخواسته زیرِ پرچمِ «ولایتِ طاغوت» رفته‌ایم. راهِ سومی وجود ندارد. کسانی که امروز با ادبیاتِ زیبا و دلسوزانه، تئوریِ «ناتوانیِ فقه» و «تعطیلیِ حکومت» را ترویج می‌کنند، خواسته یا ناخواسته در حالِ جاده‌صاف‌کردن برای بازگشتِ استبداد هستند.

مشکلِ اصلیِ محاسباتِ این بزرگواران در یک جمله خلاصه می‌شود: «آقایان می‌خواهند دین را به مرخصی بفرستند، اما شیطان هرگز به مرخصی نمی‌رود.»


 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *