بخش اول: مقدمه: کلیه، فقه و حکومت؛ جدال بر سر مسئولیت یک تراژدی
۱-۱. طرح مسئله دردناک «فروش کلیه» به عنوان یک فاجعه اجتماعی
تصویر تکاندهنده و غمانگیز آگهی «فروش فوری کلیه» بر دیوارهای شهر، بیش از آنکه یک مسئله پزشکی یا حتی اقتصادی باشد، یک زخم عمیق بر وجدان جامعه است. این پدیده، نماد یک تراژدی انسانی است که در آن، یک فرد در سختترین شرایط اضطرار، ناگزیر به فروش بخشی از بدن خود برای تأمین نیازهای اولیه زندگی میشود. این فاجعه، پرسشهای بنیادینی را در برابر یک نظام اسلامی قرار میدهد: مسئولیت این بیعدالتی عریان بر عهده کیست؟ آیا «فقه» به عنوان شالوده نظری نظام، پاسخی برای این درد دارد؟ یا «حکومت» به عنوان مجری، در انجام وظایف خود کوتاهی کرده است؟
۱-۲. معرفی ادعای محوری سروش محلاتی: مقصر این تراژدی، نه «فقه»، که «حکومت» است
در چنین بستر دردناکی، مصاحبه اخیر محمد سروش محلاتی با محتوای: «این تنور با نان فقه پخته نمیشود»، یک عملیات فکری هوشمندانه و چندمرحلهای را برای پاسخ به این پرسش آغاز میکند. او در این تحلیل:
-
ابتدا با یک استدلال دقیق فقهی، صحت معامله فروش کلیه را از منظر شرعی اثبات میکند و نشان میدهد که این اقدام، یک «تصمیم عقلایی» در شرایط اضطرار است و فقه، آن را جایز میداند.
-
سپس، بلافاصله نقطه تمرکز را تغییر داده و با طرح این سوال کلیدی که «چرا اصلاً باید فردی به چنین اضطراری دچار شود؟»، مسئولیت کامل این تراژدی را متوجه «حکومت» و «ساختار ناعادلانه اجتماعی» میکند.
-
و در نهایت، با این نتیجهگیری راهبردی که راهحل، فقهی نیست و «این تنور با نان فقه پخته نمیشود»، عملاً «فقه» را از حل مسائل کلان اجتماعی عاجز معرفی کرده و آن را به حاشیه میراند.
۱-۳. معرفی ابزار نقد: چرا اندیشه شهید بهشتی، بهترین معیار برای کالبدشکافی این ادعاست؟
آیا این دوگانهسازی میان «فقهِ عاجز» و «حکومتِ مسئول» معتبر است؟ برای پاسخ به این پرسش، هیچ معیاری دقیقتر از مراجعه به اندیشه متفکری نیست که خود سروش محلاتی ادعای تأثیرپذیری از او را دارد: شهید مظلوم آیتالله دکتر بهشتی.
انتخاب شهید بهشتی به عنوان ابزار نقد، سه دلیل راهبردی دارد:
-
او یک فقیه بود: شهید بهشتی، یک مجتهد مسلم و مسلط به مبانی فقهی بود.
-
او یک عدالتخواه بود: تمام پروژه فکری او، معطوف به تحقق «عدالت اجتماعی» در جامعه بود.
-
و مهمتر از همه، او یک فقیه نظامساز بود: شهید بهشتی، برخلاف نگاه سروش محلاتی، «حکومت» را نه رقیب فقه، که ابزار اجرایی فقه برای تحقق عدالت میدانست.
استفاده از اندیشه شهید بهشتی، مصداق بارز استراتژی «نقد بر اساس مقبولات طرف» است و نشان خواهد داد که این پروژه فکری، تا چه حد با مبانی اندیشه خود آن بزرگی که به او استناد میکند، بیگانه است.
۱-۴. هدف مقاله: نشان دادن اینکه این دوگانهسازی، مصداق «فقه خوارجی» برای به حاشیه راندن فقه از عرصه عمومی است
هدف نهایی این مقاله، کالبدشکافی این عملیات فکری و نشان دادن این است که دوگانهسازی کاذب میان «فقه» و «حکومت»، مصداق دقیق همان روششناسی است که ما آن را «فقه خوارجی» مینامیم. این روششناسی، با استفاده از یک شعار حق (ضرورت عدالت اجتماعی و مسئولیت حکومت) به دنبال یک اراده باطل (بیاعتبار کردن و به حاشیه راندن فقه از عرصه عمومی) است. این نوشتار در پی اثبات این مدعاست که این تحلیل، نه تلاشی برای حل درد فقرا، که گامی هوشمندانه برای ترویج یک «سکولاریسم پنهان» در پوشش دفاع از عدالت است.
بخش دوم: کالبدشکافی استدلال سروش محلاتی؛ یک عملیات فکری چندمرحلهای
برای فهم دقیق پروژه فکری محمد سروش محلاتی، باید استدلال او را نه به عنوان یک گزاره واحد، که به مثابه یک «عملیات فکری چندمرحلهای» کالبدشکافی کرد. او با یک مهندسی هوشمندانه، مخاطب را گام به گام به سوی نتیجه مطلوب خود هدایت میکند. در این بخش، این چهار گام را به صورت منصفانه تبیین میکنیم.
۲-۱. گام اول: اعتباربخشی فقهی
نقطه عزیمت سروش محلاتی، نه حمله به فقه، که دفاع از یک دیدگاه رایج فقهی است. او برای به دست آوردن اعتبار و اعتماد مخاطب، ابتدا خود را در جایگاه یک فقیه مسلط و دقیق قرار میدهد. او به این شبهه رایج میپردازد که آیا رضایت فرد فقیر برای فروش کلیه، واقعی است یا از سر ناچاری و در نتیجه باطل است؟
سروش محلاتی با یک استدلال دقیق فقهی، میان دو مفهوم کلیدی تمایز قائل میشود:
-
«اکراه»: یعنی یک عامل خارجی فرد را وادار به معامله کند (مثلاً تهدید با اسلحه). در این حالت، معامله باطل است.
-
«اضطرار»: یعنی یک فشار درونی و شرایط سخت (مانند فقر شدید) فرد را ناگزیر به معامله کند. در این حالت، معامله از نظر فقهی صحیح است، زیرا فرد با وجود تمام فشارها، در نهایت خودش این تصمیم را به عنوان یک «راه حل عقلایی» برای خروج از بحران انتخاب کرده است.
با این استدلال، او نتیجه میگیرد که معامله فروش کلیه از منظر فقهی، کاملاً صحیح و نافذ است. این گام، به او اعتبار یک فقیه مسلط را میبخشد که از مبانی سنتی دفاع میکند.
۲-۲. گام دوم (نقطه چرخش): تغییر جهت حمله
بلافاصله پس از اثبات صحت فقهی معامله، سروش محلاتی با یک چرخش هوشمندانه، جهت بحث را کاملاً عوض میکند. او میگوید بله، این معامله از نظر فقهی صحیح است، اما سوال اصلی و مهمتر این نیست. سوال اصلی این است:
«چرا اصلاً باید فردی در یک جامعه اسلامی به چنین اضطراری دچار شود که ناگزیر به فروش اعضای بدن خود گردد؟»
این، نقطه عطف استدلال اوست. با این پرسش، او مسئولیت را از «فردِ مضطر» به «ساختار ناعادلانه اجتماعی» منتقل میکند. او با استناد به نهجالبلاغه، معامله با فرد مضطر را نه گناهِ فرد، که نشانه «فساد جامعه» و «بیعدالتی حاکم» میداند.
۲-۳. گام سوم: ساختن دوگانه «فقه در برابر حکومت»
پس از آنکه مسئولیت به گردن «حکومت» و «ساختار» انداخته شد، سروش محلاتی گام سوم را برمیدارد: جدا کردن کامل «فقه» از راهحل. او به صراحت ادعا میکند که راهحل این تراژدی، دیگر یک راهحل فقهی نیست و فقه در این زمینه اساساً حرفی برای گفتن ندارد.
«اینها بحث فقهی نیست… فقه در این زمینه دخالتی ندارد.»
او با این کار، یک دوگانه کاذب و ویرانگر را مهندسی میکند:
-
فقه: سیستمی که تنها به مسائل خُرد و فردی (مانند صحت یک معامله) میپردازد و در برابر فجایع کلان اجتماعی، ساکت و عاجز است.
-
حکومت: نهادی که مسئول حل مسائل کلان اجتماعی و تحقق عدالت است و باید بر اساس «مصلحت عمومی» عمل کند، حتی اگر لازم باشد جلوی امری را که فقه جایز دانسته، بگیرد.
۲-۴. گام نهایی (نتیجهگیری راهبردی): خلع ید از فقه
در نهایت، سروش محلاتی با یک عبارت کلیدی، تیر خلاص را به جایگاه فقه در عرصه عمومی شلیک میکند:
«این تنور با نان فقه پخته نمیشود.»
این جمله، عصاره و محصول نهایی این عملیات فکری است. پیام پنهان و راهبردی آن این است که «فقه»، به عنوان یک دستگاه معرفتی، ابزار کارآمدی برای حل مسائل پیچیده و کلان جامعه مدرن نیست. راهحل، نه در فتوا، که در «عقلانیت حکومتی» و «سیاستگذاریهای مبتنی بر مصلحت عرفی» نهفته است. این، یک گام بسیار هوشمندانه برای خلع ید از فقه در عرصه عمومی و اجتماعی و هموار کردن راه برای یک حکمرانی سکولار است.
بخش سوم: نقد در پرتو اندیشه شهید بهشتی؛ فقه، راهحل است نه متهم
پس از تبیین منصفانه عملیات فکری سروش محلاتی، اکنون زمان آن رسیده است که این پروژه را در ترازوی اندیشه یکی از بزرگترین فقهای نظامساز و عدالتخواه معاصر، یعنی شهید بهشتی، بسنجیم. این نقد نشان خواهد داد که چگونه استدلالهای سروش محلاتی، نه تنها با روح اندیشه شهید بهشتی در تضاد است، بلکه مصداق بارز همان روششناسی معیوبی است که ما آن را «فقه خوارجی» مینامیم.
۳-۱. فصل اول نقد: ابطال دوگانه کاذب «فقه در برابر حکومت»
-
اندیشه شهید بهشتی: حکومت، ابزار اجرایی فقه برای تحقق عدالت است
شالوده پروژه فکری شهید بهشتی، ابطال کامل دوگانه «فقه در برابر حکومت» است. در نگاه نظامساز او، «فقه» نه مجموعهای از احکام فردی، که همان «اسلامشناسی پویا و عمیق» (کتاب شناخت اسلام) است که باید بر تمام روابط اجتماعی در جامعه اسلامی حاکم باشد.
اما این حاکمیت چگونه محقق میشود؟ شهید بهشتی پاسخ میدهد که برای ساختن یک جامعه اسلامی واقعی، «فقها باید دو مسئولیت اساسی و بزرگ را بپذیرند». یکی از این دو مسئولیت کلیدی، «رهبری امور و جریان عملی مسائل اجتماعی» است. (کتاب مبانی نظری قانون اساسی)
در این منطق، «حضور فقیه… در مقام رهبری و اداره امور جامعه»، عامل اصلی و حیاتی برای «ساخت جامعه اسلامی» و رشد فضیلت در تمام «دستگاههای اجرایی» است. (کتاب مبانی نظری قانون اساسی)
بنابراین، در اندیشه شهید بهشتی، «حکومت» هرگز رقیب یا جایگزین «فقه» نیست؛ بلکه «حکومت اسلامی» دقیقاً همان ابزار اجرایی و بازوی قدرتمندی است که «فقه» (به معنای اسلامشناسی پویا) از طریق آن، آرمانهای والای خود، به ویژه «عدالت اجتماعی»، را در متن جامعه پیاده میکند. فقه، نقشه راه و روح حاکم است و حکومت، بدن و ابزار تحقق آن. جدا کردن این دو، مانند جدا کردن روح از بدن است. (کتاب مبانی نظری قانون اساسی)
-
تطبیق با چارچوب فقه خوارجی:
این دوگانهسازی، مصداق بارز «حقگویی با اراده باطل» است. سروش محلاتی با استفاده از شعار حق و مورد اتفاق همه («ضرورت عدالت اجتماعی» و «مسئولیت حکومت»)، به یک نتیجه کاملاً باطل و ضدبهشتی میرسد: تضعیف مرجعیت و کارآمدی فقه در عرصه عمومی. او با این روش، به بهانه دفاع از عدالت، عملاً فقه را از جایگاه فرماندهی به جایگاه یک مشاور حاشیهای تنزل میدهد.
۳-۲. فصل دوم نقد: کالبدشکافی کاریکاتور «فقه فردی»
اندیشه شهید بهشتی:
سروش محلاتی با تمرکز بر حکم صحت معامله فروش کلیه، کاریکاتوری از فقه به عنوان یک سیستم صرفاً فردی و بیتوجه به ساختارها ارائه میدهد. این تصویر، با اندیشه فقیهی چون شهید بهشتی که تمام همت خود را صرف تدوین «اقتصاد اسلامی» و اصول اقتصادی قانون اساسی کرد، فرسنگها فاصله دارد. فقه در نگاه بهشتی، یک «فقه نظام» و یک «فقه سیستمی» است که برای ساختارهای کلان اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، برنامه و راهحل دارد و صرفاً به احکام فردی محدود نمیشود. (کتاب مبانی نظری قانون اساسی)
تطبیق با چارچوب فقه خوارجی:
تقلیل دادن اقیانوس عظیم «فقه نظام» به یک حکم ساده در باب «فقه معاملات فردی»، مصداق دقیق «قشریگرایی» خوارجی است. این روش، با جمود بر پوسته و یک حکم جزئی، از درک عمق و ظرفیتهای نظامساز فقه در حل معضلات کلان اجتماعی عاجز میماند و با این کاریکاتورسازی، ناکارآمدی آن را به مخاطب القا میکند.
۳-۳. فصل سوم نقد: بازخوانی مفهوم «اضطرار» در یک نگاه سیستمی
اندیشه شهید بهشتی:
یک تحلیل بهشتیگونه، هرگز در حکم جواز فروش کلیه برای «فرد مضطر» متوقف نمیماند. این، تازه نقطه شروع سوال اصلی است. در نگاه سیستمی شهید بهشتی، بلافاصله این پرسش مطرح میشود: وظیفه «حکومت اسلامی» بر اساس «فقه»، برای ریشهکن کردن شرایط تولیدکننده «اضطرار» چیست؟
پاسخ در دل خود فقه نهفته است. فقه شیعه مملو از احکامی است که وظیفه حکومت در قبال فقرزدایی و ایجاد تأمین اجتماعی را تبیین میکند: از احکام مربوط به بیتالمال، زکات و خمس گرفته تا مسئولیت دولت در قبال تأمین نیازهای اساسی مردم. راهحل فقهی برای مشکل فروش کلیه، نه در باب «خرید و فروش»، که در باب «ولایت» و «اقتصاد اسلامی» نهفته است.
تطبیق با چارچوب فقه خوارجی:
نادیده گرفتن این ظرفیتهای عظیم و راهحلهای واقعی و موجود در فقه، و تمرکز صِرف بر یک آرمان انتزاعی (جامعهای که در آن هیچکس مضطر نباشد)، مصداق بارز «آرمانگرایی انتزاعی» است. این روش، به بهانه یک آرمان دستنیافتنی، راهحلهای انضمامی و عملی فقه برای حل مشکل را نادیده گرفته و با این کار، بار دیگر فقه را ناکارآمد و دستبسته معرفی میکند.
نتیجهگیری: از درد کلیه تا سکولاریسم پنهان
این مقاله با طرح یک تراژدی اجتماعی آغاز شد و اکنون با کالبدشکافی یک پروژه فکری به پایان میرسد. تحلیلی که نشان داد چگونه میتوان از دردناکترین مسائل انسانی، به عنوان یک اسب تروآ برای حمله به بنیادینترین شالودههای فکری یک نظام استفاده کرد.
۴-۱. جمعبندی نقد: پروژهای ضدبهشتی در پوشش نام بهشتی
کالبدشکافی استدلال محمد سروش محلاتی در پرتو اندیشه شهید بهشتی، یک حقیقت تلخ را آشکار میسازد: پروژه فکری سروش محلاتی، با وجود ادعای تأثیرپذیری از شهید بهشتی، در عمل به نتیجهای کاملاً ضدبهشتی میرسد.
-
شهید بهشتی، «حکومت» را بازوی اجرایی «فقه» برای تحقق عدالت میدانست؛ سروش محلاتی، «حکومت» را رقیب «فقه» معرفی میکند.
-
شهید بهشتی، به دنبال فعالسازی ظرفیتهای «فقه نظام» برای حل معضلات بود؛ سروش محلاتی، «فقه» را به احکام فردی تقلیل داده و آن را در حل مسائل کلان، ناکارآمد جلوه میدهد.
در یک کلام، شهید بهشتی از «فقه» برای تحقق «عدالت» بهره میجست؛ اما پروژه فکری سروش محلاتی، از «عدالت» به عنوان ابزاری برای حمله به «فقه» استفاده میکند. این، مصادره نام یک شهید برای رسیدن به هدفی است که با تمام پروژه فکری آن شهید بیگانه است.
۴-۲. محصول نهایی فقه خوارجی: هموار کردن راه برای سکولاریسم پنهان
این روششناسی—که ما آن را «فقه خوارجی» نامیدیم—در نهایت به چه مقصدی ختم میشود؟ محصول نهایی این طرز تفکر، چه در شکل تاریخی و چه در لباس مدرن، یکی است.
این روششناسی، با بیاعتبار کردن و ناکارآمد نشان دادن «فقه» در حل مسائل پیچیده اجتماعی، در عمل راه را برای یک حکمرانی سکولار و مبتنی بر مصلحت عرفی هموار میسازد. پیام پنهان این پروژه آن است که برای حل معضلاتی چون فقر و بیعدالتی، باید به سراغ عقلانیت مدرن و سیاستگذاریهای عرفی رفت، نه فقهی که توانایی حل این مسائل را ندارد.
این، همان «سکولاریسم پنهان» است؛ سکولاریسمی که نه از مبدأ انکار دین، که از مبدأ یک دینداری گزینشی و ناکارآمد جلوه داده شده، به این نتیجه میرسد که دین باید از عرصه عمومی و حکمرانی عقبنشینی کند.
۴-۳. سخن آخر تنویر: راهحل بهشتیگونه، فعالسازی فقه است نه عقبنشینی آن
تراژدی فروش کلیه، یک واقعیت تلخ است و مسئولیت حکومت در قبال آن، یک حقیقت انکارناپذیر. اما راهحل واقعی و بهشتیگونه برای این درد، نه عقبنشینی فقه و بیاعتبار کردن آن، که دقیقاً برعکس، فعالسازی تمام ظرفیتهای نظامساز و عدالتمحور فقه شیعه است. راهحل، در اجرای دقیق همان احکام مربوط به بیتالمال، خمس، زکات و وظایف اقتصادی دولت اسلامی است که فقیهانی چون شهید بهشتی، عمر خود را صرف تدوین و تلاش برای اجرای آن کردند.
مقابله با بیعدالتی، نه با محکوم کردن فقه، که با به میدان آوردن تمامقد فقه ممکن میشود. هر راهی غیر از این، پاک کردن صورت مسئله و افتادن در دام پروژههایی است که به بهانه عدالت، ریشه عدالت را میزنند.

