مقدمه: از یک انحراف تاریخی تا یک ابزارنامه تشخیصی
۱-۱. طرح مسئله: چرا نقد مدعیان نواندیشی دینی، خصوصا سروش محلاتی نیازمند یک چارچوب تحلیلی است؟
مواجهه با پروژه فکری افرادی چون محمد سروش محلاتی، اغلب منتقدان را درگیر نقدهای جزئی و موردی میکند؛ نقدهایی که اگرچه ممکن است در جای خود صحیح باشند، اما به دلیل فقدان یک چارچوب تحلیلی کلان، به سرعت در چرخهای بیپایان از جدلهای فرسایشی گم میشوند. پاسخ به یک شبهه، به طرح شبههای دیگر میانجامد و مخاطب در نهایت با مجموعهای از گزارههای پراکنده و متضاد روبرو میشود، بدون آنکه بتواند «ریشه» و «موتور محرک» این جریان فکری را بشناسد.
این رویکرد، ما را از پرداختن به پرسش اصلی باز میدارد: آیا این حجم از تناقضات، مغالطههای ظریف و حملات نظاممند به مبانی فکری نظام، محصول خطاهای تحلیلی پراکنده است یا ریشه در یک «روششناسی» و «طرز تفکر» منسجم دارد؟ برای خروج از این بنبست، باید از نقد «محتوا» به نقد «روش» حرکت کرد.
۱-۲. معرفی مفهوم «فقه خوارجی»: یک «روششناسی بیمار» در لباس نواندیشی
کلیدواژه اصلی برای کالبدشکافی این پروژه فکری، بازشناسی یک انحراف تاریخی است که در هر عصری با چهرهای جدید بازتولید میشود: «فقه خوارجی». این مفهوم، نه یک برچسب تاریخی برای اشاره به گروهی در صدر اسلام، و نه یک مذهب فقهی، بلکه یک «روششناسی بیمار» و یک «رویکرد معیوب» در فهم و مواجهه با دین است.
«فقه خوارجی» یک طرز تفکر است که با جمود بر ظواهر و پوسته دین، استفاده ابزاری از مفاهیم مقدس برای اهداف باطل، آرمانگرایی انتزاعی و در نهایت بیابایی از دروغ و جعل، در عمل به دنبال خلع سلاح ایدئولوژیک دین و ترویج یک سکولاریسم پنهان است. خطر اصلی این روششناسی در آن است که همواره در پوششی مقدس و با شعارهای حقطلبانه، حتی در لباس «نواندیشی» و «دفاع از عدالت»، ظهور میکند.
۱-۳. اذعان به پیشگامان: نظریهپردازی داوود مهدوی زادگان به عنوان مبنای بحث
رعایت انصاف علمی ایجاب میکند که اذعان کنیم مفهومپردازی «فقه خوارجی» به عنوان یک جریان فکری مستمر، پیش از این توسط اندیشمندان دیگری نیز مورد توجه قرار گرفته است. به طور خاص، دکتر داوود مهدوی زادگان در آثار و مصاحبههای خود، پیش از این به تفصیل به نظریهپردازی در این باب پرداخته و ویژگیهای این نوع فقه را در دوران معاصر کالبدشکافی کردهاند. این مقاله، با بهرهگیری از این بصیرتهای اولیه و با استناد به مبانی فکری بزرگان انقلاب، در پی آن است تا این چارچوب تحلیلی را تکمیل کرده و آن را به ابزاری کاربردی برای نقد پروژه فکری مدعیان نواندیشی خصوصا سروش محلاتی تبدیل کند.
۱-۴. هدف مقاله: ارائه یک «شناسنامه» و «ابزارنامه تشخیصی» مستند
هدف نهایی این مقاله، فراتر از یک نقد موردی، ارائه یک «شناسنامه» دقیق و یک «ابزارنامه تشخیصی» مستند برای «فقه خوارجی» است. ما در ادامه، با استناد به کلام امیرالمؤمنین (ع) و تحلیلهای بزرگانی چون امام خمینی، علامه طباطبایی، شهید مطهری، شهید بهشتی و آیتالله منتظری، معیارهای دقیق و مشخصی را برای شناسایی این روششناسی بیمار ارائه خواهیم داد. این ابزارنامه به مخاطب دغدغهمند کمک خواهد کرد تا با فراتر رفتن از جدلهای سطحی، بتواند این روششناسی را در هر گفتمانی، شناسایی و کالبدشکافی کند و از فقه جامع و عقلانی در برابر پیچیدهترین پروژههای فکری حراست نماید.
فصل اول: ریشههای تاریخی؛ امیرالمؤمنین (ع) اولین کالبدشکاف فقه خوارجی
برای فهم عمیق هر جریان فکری، باید به لحظه تولد و ریشههای تاریخی آن بازگشت. «فقه خوارجی» به عنوان یک روششناسی، در یکی از حساسترین مقاطع تاریخ اسلام و در بحبوحه نبردی سرنوشتساز متولد شد. کالبدشکافی این جریان توسط امیرالمؤمنین (ع)، نه یک تحلیل تاریخی صرف، که یک درسنامه ابدی برای شناسایی این انحراف در تمام اعصار است.
۲-۱. بستر شکلگیری: ماجرای حکمیت و تولد یک تفکر قشریگرا
در بحبوحه نبرد صفین، زمانی که سپاه حق به فرماندهی امیرالمؤمنین (ع) در آستانه پیروزی قطعی بر سپاه معاویه قرار داشت، عمرو عاص با یک ترفند روانی هوشمندانه، ورق را برگرداند. به دستور او، سپاهیان شام قرآنها را بر سر نیزه کردند. این اقدام، یک عملیات روانی دقیق بود که نه شجاعت، که «جهالت مقدسمآبانه» بخشی از سپاه عراق را هدف قرار داده بود.
در این لحظه، گروهی از سپاهیان امیرالمؤمنین (ع) که بعدها «خوارج» نام گرفتند—گروهی که به عبادت، تهجد و حفظ قرآن شهره بودند اما از عمق و بصیرت بیبهره—شمشیرهای خود را غلاف کردند. منطق آنان، یک منطق سطحی، دوقطبی و قشریگرایانه بود: «ما با اهل قرآن نمیجنگیم». آنها قادر به درک این واقعیت پیچیده نبودند که این قرآنِ بر سر نیزه، ابزاری برای حفظ حاکمیت «ناطقان به باطل» است. این، لحظه تولد یک تفکر خطرناک بود؛ تفکری که ظاهر مقدس را بر باطن و حقیقت اولویت میدهد.
۲-۲. شعار محوری: «إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ»
پس از تحمیل حکمیت بر امیرالمؤمنین (ع) و مشاهده نتایج فاجعهبار آن، همین جریان قشریگرا با چرخشی ۱۸۰ درجهای، این بار شمشیر را به روی خودِ امام کشید. شعار محوری آنان، آیهای از قرآن بود: «إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ» (حکم، جز برای خدا نیست).
در نگاه سطحی آنان، پذیرش حکمیتِ انسانها (حَکَمَین)، به معنای شرک ورزیدن به حاکمیت خداوند بود. بنابراین، هم معاویه و هم امام علی (ع) که به این امر تن داده بود، از نظر آنان کافر شده بودند. قدرت این شعار در حقانیت ظاهری آن نهفته بود؛ چه کسی میتوانست با این گزاره زیبای توحیدی مخالفت کند؟
۲-۳. کالبدشکافی امیرالمؤمنین (ع): «کَلِمَهُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ»
اینجا بود که امیرالمؤمنین (ع) به عنوان اولین و بزرگترین کالبدشکاف این روششناسی بیمار، ماهیت آن را برای همیشه در تاریخ افشا کردند. ایشان در برابر شعار حقطلبانه آنان فرمودند:
«کَلِمَهُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ» (سخنی است حق، که از آن ارادهای باطل میشود). (نهجالبلاغه، خطبه ۴۰)
این عبارت، شناسنامه کامل «فقه خوارجی» است. امام (ع) با این جمله نشان دادند که مشکل، خودِ گزاره نیست، بلکه «نیت» و «نتیجهای» است که از آن گرفته میشود:
-
سخن حق: بله، حاکمیت مطلق و ذاتی از آنِ خداست.
-
اراده باطل: اما نتیجهای که شما از این سخن حق میگیرید، «نفی حاکمیت انسان عادل و ولیّ خدا» و در عمل، ایجاد هرجومرج و آنارشیسم است؛ نتیجهای که دقیقاً به سود همان دشمنی است که قرآن را بر سر نیزه کرد.
این تحلیل امام (ع)، ابزار اصلی را برای شناسایی این جریان در تمام اعصار به ما میدهد: همواره به دنبال «اراده باطل» پنهان شده در پسِ «شعارهای حق» باشید.
۲-۴. توصیف مولا (ع) از شخصیت آنان: عبادتپیشگانِ جاهل و کوتهفکر
امیرالمؤمنین (ع) برای تکمیل کالبدشکافی خود، به ریشه شخصیتی و معرفتی این جریان نیز اشاره میکنند. ایشان خطر خوارج را نه در بیدینی، که در «جهالت مقدسمآبانه» آنان میدانستند. ایشان در وصف خوارج میفرمایند: «لَمْ یَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ» (در دین ژرفاندیشی و تعمق نکردهاند). (نهجالبلاغه، خطبه ۱۲۲) به عبارت امروزی می توان گفت که آنها دین را به صورت یک کل منسجم نفهمیده اند، از دین درک سیستمی و جامع ندارند.
کلیدواژه در اینجا، «عدم تفقّه» است. «تفقّه» به معنای فهم عمیق، درک لایههای زیرین و شناخت مقاصد شریعت است. خوارج، حافظان و قاریان قرآن بودند، اما از «تفقّه» در آن بیبهره بودند. به تعبیر شهید مطهری، آنها «عبادتپیشگانِ جاهل و کوتهفکر» بودند که ترکیب خطرناک «ایمان» و «نادانی»، آنان را به لجوجترین و بیرحمترین دشمنان حقیقت تبدیل کرده بود.
این ریشههای تاریخی، چهار ویژگی اصلی را برای شناسنامه «فقه خوارجی» به ما میدهد که در فصل بعد، آنها را به معیارهایی دقیق برای تحلیل امروز تبدیل خواهیم کرد.
فصل دوم: شناسنامه فقه خوارجی؛ چهار معیار کلیدی برای تشخیص
پس از بازخوانی ریشههای تاریخی، اکنون به قلب این مقاله میرسیم: تدوین یک شناسنامه دقیق برای «فقه خوارجی» در عصر حاضر. این شناسنامه، شامل چهار معیار کلیدی و بههمپیوسته است که از تحلیلهای امیرالمؤمنین (ع) و بزرگان اندیشه انقلاب اسلامی استخراج شده است. هر معیار، ابتدا به صورت نظری تعریف و مستندسازی شده و سپس بلافاصله با یک موردکاوی، از پروژه فکری محمد سروش محلاتی، نشان داده میشود که این روششناسی چگونه در عمل، بازتولید میشود.
۳-۱. معیار اول: قشریگرایی و ظاهرگرایی (جمود بر پوسته دین)
۳-۱-۱. تعریف و مستندسازی:
نخستین و بنیادینترین ویژگی این طرز تفکر، توقف در ظاهر نصوص و غفلت از روح، مقاصد (مقاصد الشریعه) و منطق درونی دین است. به عبارت دیگر فقیه خوارجی کسی است که دین را به صورت یک کل منسجم فهم نکرده.
این روش، به جای فهم «چرا»ی یک حکم یا یک موضع، صرفاً بر «چه» و «چگونه»ی ظاهری آن جمود میورزد. این همان آفتی است که شهید مطهری در تحلیل شخصیت خوارج، آن را «جهالت مقدسمآبانه» و «کوتهفکری» مینامد. از نگاه ایشان، این جمود فکری، قدرت تفکیک میان «اصل» از «فرع» و مهمتر از آن، «راهبرد» از «تاکتیک» را از فرد سلب میکند و او را به ورطه تحلیلهای سطحی و غیرواقعبینانه میکشاند.
۳-۱-۲. موردکاوی:
این روششناسی به وضوح در تحلیل سروش محلاتی از اندیشه شهید مطهری به کار گرفته میشود. او با تمرکز بر ظاهر کلمات شهید مطهری در کتاب «سیره ائمه اطهار» («کنارهگیری کرد»، «قیام نکرد»)، نتیجه میگیرد که استاد مطهری، قائل به یک اسلام غیرسیاسی برای ائمه بوده است. این، مصداق کامل قشریگرایی است؛ زیرا از درک روح تحلیل شهید مطهری عاجز مانده و «تاکتیک» هوشمندانه امام صادق (ع) در یک شرایط خاص را به یک «راهبرد» کلی و همیشگی تقلیل میدهد. این روش، با گرفتن پوسته کلمات، مغز و منطق استراتژیک تحلیل مطهری را وانهاده است:
«…جز امام صادق علیه السلام که اساساً کنار کشید. این نظر مرحوم آقای مطهریه که امام صادق توی اون فضای انقلابها کنار کشید. صفحه بعد باز ادامه میدن:
این مطلب بسیار روشن است که امام صادق از نظر تصدی امر حکومت و خلافت خیلی حالت کنارهگیری به خود گرفت و هیچگونه اقدامی که نشانهای از تمایل امام باشد به اینکه زعامت را در دست بگیرد، وجود نداشت…»
[سپس بحث را به امام کاظم (ع) کشانده و بر همان منطق «عدم اقدام» تأکید میکند]:
«بعد میرسن به حضرت امام کاظم علیه السلام در بحثهای بعدی و ایشون میفرمایند که با اینکه امام در صدد، یعنی امام کاظم، در مقام قیام نبود، کوچکترین اقدامی نکرده بود برای آنکه انقلابی به پا کند. اما آنها یعنی بنیعباس تشخیص دادند که اینها انقلاب معنوی و عقیدتی به پا کردهاند…»
پاسخ به شبهه: مبارزه علمی در نگاه مطهری، عینِ مبارزه سیاسی بود
شبههای که توسط سروش محلاتی مطرح میشود، بر یک پیشفرض نادرست و سطحی استوار است: یکسان انگاشتن «عدم قیام مسلحانه» با «کنارهگیری از سیاست». این دقیقاً همان نگاه قشریگرایانهای است که از درک پیچیدگیهای مبارزه عاجز است. با مراجعه مستقیم به منطق و تحلیل خود شهید مطهری، این پیشفرض به کلی فرو میریزد.
پاسخ شهید مطهری به این شبهه، در یک تمایز کلیدی نهفته است: تمایز میان «استراتژی» (راهبرد) و «تاکتیک».
در نگاه استاد مطهری به عنوان یک متفکر استراتژیست، راهبرد و هدف غایی امامت (یعنی تلاش برای تحقق حاکمیت الهی) هرگز تغییر نکرد. آنچه تغییر کرد، تاکتیک و روش مبارزه بود که هوشمندانه متناسب با شرایط زمانه انتخاب میشد.
اما نکته کلیدی اینجاست: در منطق شهید مطهری، «جهاد علمی» امام صادق (ع)، یک تاکتیک غیرسیاسی در مقابل قیام سیاسی نبود؛ بلکه خود عمیقترین و بنیادیترین شکل «مبارزه سیاسی» در آن دوران بود. چرا؟ زیرا هر انقلاب و حکومتی، نیازمند یک زیربنای فکری و ایدئولوژیک است. امام صادق (ع) با تأسیس دانشگاه عظیم خود، در واقع در حال «کادرسازی» و «تولید ایدئولوژی» برای حکومت فردای اسلام بودند.
خود شهید مطهری به صراحت بر این ماهیت سیاسی تأکید میکند:
«امام صادق (ع) در شرایطی که جامعه اسلامی دچار بحران فکری و فرهنگی بود، با تأسیس حوزه علمی و تربیت شاگردان، به مبارزهای عمیقتر و پایدارتر دست زد. این اقدام، خود یک حرکت سیاسی بود، اما در قالب فرهنگ و علم.»
(مضمون کلیدی از کتاب «سیری در سیره ائمه اطهار»، فصل مربوط به امام صادق)
بنابراین، تحلیل استاد مطهری، نه بیانیهای مبنی بر «پایان پروژه سیاسی»، که کالبدشکافی یک «تغییر تاکتیک هوشمندانه» از مبارزه سخت به مبارزه نرم بود. تفسیر استاد سروش محلاتی، با نادیده گرفتن این عمق استراتژیک و تمرکز بر ظاهر کلمات («کنارهگیری»)، به نتیجهای کاملاً متضاد با نیت نویسنده میرسد و مصداق بارز همان «قشریگرایی» خوارجی است.
۳-۲. معیار دوم: حقگویی با اراده باطل (استفاده ابزاری از مفاهیم مقدس)
این پیچیدهترین و خطرناکترین ویژگی فقه خوارجی است که امیرالمؤمنین (ع) با عبارت «کَلِمَهُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ» آن را افشا کردند. در این روش، یک مفهوم مقدس و حق (مانند حاکمیت خدا، عدالت، حقالناس) به ابزاری برای حمله به یک اصل بالاتر و واجبتر (مانند حفظ نظام اسلامی یا وحدت در برابر دشمن) تبدیل میشود.
امام خمینی (ره) در «منشور روحانیت» به شدت نسبت به این «تحجر» و «مقدسنمایی» که با شعارهای دینی به ریشه دین ضربه میزند، هشدار میدهند: امام خمینی (ره) در این پیام تاریخی، با تفکیک میان «اسلام ناب محمدی» و «اسلام آمریکایی»، به صراحت اعلام میکنند که خطر اصلی برای انقلاب، نه از جانب دشمنان خارجی، که از سوی جریانهای متحجر و مقدسنمایی است که با شعارهای دینی و انقلابی، به ریشه دین و انقلاب ضربه میزنند.
«روحانیون وابسته و مقدسنما و تحجرگرا هم کم نبودند و نیستند. در حوزههای علمیه هستند افرادی که علیه انقلاب و اسلام ناب محمدی فعالیت دارند. امروز عدهای با ژست تقدسمآبی چنان تیشه به ریشهی دین و انقلاب و نظام میزنند که گویی وظیفهای غیر از این ندارند. خطر تحجرگرایان و مقدسنمایان احمق در حوزههای علمیه کم نیست. »
«خطر تحجرگرایان و مقدسنمایان احمق در حوزههای علمیه کم نیست. طلاب عزیز لحظهای از فکر این مارهای خوش خط و خال کوتاهی نکنند؛ اینها مروّج اسلام آمریکاییاند و دشمن رسولالله. …خون دلی که پدر پیرتان از این دستهی متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختی های دیگران نخورده است. »
(منبع: صحیفه امام، جلد ۲۱، پیام به روحانیون، مراجع، مدرسین، طلاب و ائمۀ جمعه و جماعات، ۳ اسفند ۱۳۶۷)
۳-۲-۲.موردکاویِ حقگویی با اراده باطل در سخنان سروش محلاتی:
این تکنیک در استناد سروش محلاتی به شهید بهشتی به اوج خود میرسد. او با تمسک به کلمه حق شهید بهشتی در کتاب «تقیه» («ائمه از قیام سیاسی صرف نظر کردند»)، نتیجهای باطل (پایان یافتن دوره تلاش برای حکومت) را القا میکند. این در حالی است که مقصود اصلی شهید بهشتی، نه پایان مبارزه، که «تغییر شکل» آن از قیام علنی به مبارزه تشکیلاتی و تقیهای بود. این، مصداق دقیق استفاده از یک گزاره صحیح برای رسیدن به یک نتیجه کاملاً متضاد با نیت نویسنده و تحریف مفهوم استراتژیک «تقیه» است.
سروش محلاتی در سخنرانی «قرائت انقلابی از امامت» (۱۲ تیر ۱۴۰۴- حدود ده روز پس از توقف جنگ) برای اثبات اینکه شهید بهشتی، پروژه سیاسی ائمه را پس از عاشورا پایانیافته میدانست، به صورت مرحلهای استدلال خود را پیش میبرد:
۱. طرح «کلمه حق» و تأکید بر آن:
ایشان ابتدا عبارت کلیدی را از کتاب «تقیه» شهید بهشتی نقل کرده و با تأکید از مخاطب میخواهد آن را به خاطر بسپارد:
«بعد [شهید بهشتی در کتاب تقیه] اضافه میکنند ایشان در همین جا که امامان شیعه بعد از قیام امام سوم، از قیام سیاسی به طور قاطع صرف نظر کردند. این کلمات رو به خاطر بسپارید تا بعد توی مقایسه روشن شود چه تفاوتیست: قیام سیاسی به طور قاطع صرف نظر کردن…»
۲. ارائه «اراده باطل» (نتیجهگیری نهایی):
سپس در انتهای بحث خود، نتیجهای را که از آن «کلمه حق» گرفته است، به عنوان دیدگاه نهایی شهید بهشتی مطرح میکند و با تفسیر خود، آن را تقویت میکند:
«…این جمله: ائمه شیعه معتقد بودند… توجه بفرمایید… ائمه شیعه معتقد بودند که پس از حادثه کربلا دیگر دوره تلاش و کوشش برای برقراری حکومت معصوم سپری شده بود.
[و سپس با تفسیر خود، این نتیجه را نهایی میکند]:
یعنی امکان اینکه امام به قدرت برسه نیست… آنها باید از هرگونه قیام سیاسی به طور قاطع صرف نظر کنند، چون قیام سیاسی هدفش به دست گرفتن حکومت بود و چنین زمینهای وجود نداشت.»
پاسخ به شبهه: تقیه در نگاه شهید بهشتی، تغییر شکل مبارزه بود، نه پایان آن
شبههای که توسط سروش محلاتی مطرح میشود، بر یک پیشفرض استوار است: اینکه «صرف نظر کردن از قیام سیاسی»، به معنای «پایان یافتن دوره تلاش برای حکومت» است. این، یک تفسیر به رأی و یک مغالطه آشکار است که با مراجعه مستقیم به متن و منطق شهید بهشتی در کتاب «تقیه»، به کلی فرو میریزد.
پاسخ شهید بهشتی به این شبهه، در یک تمایز کلیدی نهفته است: تمایز میان «قیام» (به معنای یک کنش علنی و فوری) و «مبارزه» (به معنای یک فرایند مستمر و استراتژیک).
در نگاه شهید بهشتی به عنوان یک متفکر استراتژیست، ائمه (ع) پس از عاشورا، اصل مبارزه را کنار نگذاشتند، بلکه شکل مبارزه را تغییر دادند. آنها از تاکتیک «قیام علنی» که به دلیل نبود شرایط به خودکشی تشکیلاتی میانجامید، صرف نظر کردند و به تاکتیک هوشمندانهتر «تقیه» روی آوردند.
اما تقیه در منطق شهید بهشتی چیست؟ تقیه، انفعال و دست کشیدن از هدف نیست، بلکه خود یک «جهاد خاموش» و «مبارزه هوشمندانه» برای «بقا جهت ادامه مبارزه» است. خود ایشان به صراحت این تمایز را بیان میکنند:
«ائمه ما از قیام سیاسی به طور قاطع صرف نظر کردند، نه از مبارزه. آنان مبارزه را به شکل دیگر ادامه دادند؛ به صورت مبارزه فرهنگی، مبارزه تشکیلاتی، مبارزه پنهانی…»
(مضمون کلیدی و تکرارشونده در فصلهای دوم و سوم کتاب تقیه)
بنابراین، تحلیل شهید بهشتی، نه بیانیهای مبنی بر «پایان پروژه سیاسی»، که کالبدشکافی یک «تغییر تاکتیک هوشمندانه» برای حفظ و استمرار همان پروژه است. تفسیر استاد سروش محلاتی، با نادیده گرفتن این تمایز کلیدی و روح حاکم بر کتاب، به نتیجهای کاملاً متضاد با نیت نویسنده میرسد.
۳-۳. معیار سوم: آرمانگرایی انتزاعی و نفی واقعیتها
فقه خوارجی با ترسیم یک تصویر آرمانی، مطلق و دستنیافتنی از دین و حکومت دینی، هرگونه تحقق واقعی، زمینی و غیرمعصومانه آن را تخطئه و نفی میکند. این جریان، با مشاهده اولین کاستیها و خطاها، اصل یک نظام را نامشروع اعلام کرده و در عمل به بنبست و انفعال میرسد. این رویکرد، در تضاد کامل با نگاه فقهی بزرگانی چون آیتالله منتظری است. که همواره بر لزوم «فقه پویا» و در نظر گرفتن «واقعیتها و مقتضیات زمان و مکان» تأکید داشتند.
ملاحظه: سروش محلاتی در سخنرانی در تاریخ ۲۲ خرداد ۱۴۰۴ چهار شخصیت کلیدی (شهید مطهری، شهید بهشتی، علامه طباطبایی و امام خمینی) به همراه آیتالله منتظری را به عنوان مراجع فکری اصلی خود معرفی کرده است. پرداختن به دیدگاه های آیت الله منتظری از این جهت است.
در ادامه، چند نقل قول و مفهوم کلیدی از آثار آیتالله منتظری ارائه میشود که نشان میدهد چگونه ایشان، فقه را ابزاری برای «اداره واقعیتها» میدانستند، نه فرار به سمت «آرمانهای دستنیافتنی».
۱. نقد صریح «فقه منجمد» و ضرورت «فقه پویا»:
آیتالله منتظری به شدت با نگاهی که فقه را مجموعهای از احکام ثابت و فارغ از شرایط میداند، مخالف بود. این دقیقاً نقد همان نگاه آرمانگرایانهای است که یک نسخه ایدهآل را برای تمام اعصار تجویز میکند.
نقلقول (مضمون): «فقه اسلامی باید پاسخگوی نیازهای زمان باشد و نمیتوان با فقه منجمد و بیتوجه به تحولات اجتماعی، جامعه را اداره کرد. اجتهاد باید پویا باشد و مقتضیات زمان و مکان را در نظر بگیرد.»
(منبع: دروس فقه حکومت اسلامی – جلد اول – درس اول تا سوم)
-
تحلیل: این نگاه، دقیقاً در نقطه مقابل تفکر خوارجی است. خوارج با یک فهم منجمد و آرمانی از «حکم خدا»، هرگونه انعطاف و تطبیق با واقعیت را برنمیتابیدند.
۲. تأکید بر نقش کلیدی «زمان و مکان» و «واقعیتهای اجتماعی»:
نقلقول: «فقیه باید در مقام استنباط، شرایط زمان و مکان را لحاظ کند؛ زیرا حکم شرعی در خلأ صادر نمیشود، بلکه در بستر واقعیات اجتماعی معنا پیدا میکند.»
(منبع: مبانی فقه حکومتی – فصل اول و دوم)
-
تحلیل: این تأکید بر «واقعیات اجتماعی»، دقیقاً همان چیزی است که فقه خوارجی از آن بیبهره است. آنها با نفی واقعیتهای موجود و تمسک به یک آرمان مطلق، هرگونه حکومت زمینی را تخطئه میکنند.
۳. تجربه عملی: از آرمان تا واقعیت در تدوین قانون اساسی:
خاطرات آیتالله منتظری از دوران ریاست مجلس خبرگان قانون اساسی، مملو از شواهدی است که نشان میدهد ایشان چگونه در عمل، میان «آرمانهای فقهی» و «واقعیتهای اجرایی» توازن برقرار میکردند.
نقلقول (مضمون): ایشان در خاطرات خود، تجربه عملی مواجهه با پیچیدگیهای اداره کشور را شرح میدهند و تأکید میکنند که فقه، بدون توجه به واقعیتهای اجرایی، نمیتواند کارآمد باشد و یک حکومت واقعی، ناگزیر از پذیرش کاستیها و حرکت تدریجی به سمت آرمانهاست.
(منبع: خاطرات – جلد دوم – بخش مربوط به تدوین قانون اساسی)
۳-۳-۲. موردکاوی: مصادره شهید بهشتی برای نفی واقعیتهای اقتصادی نظام
این روششناسی آرمانگرایانه و نافی واقعیت، به شکلی برجسته در تحلیل محمد سروش محلاتی از سیاستهای کلی اصل ۴۴ قانون اساسی نمایان است. او در کتاب «بازگشت از بهشتی، بازگشت به بهشتی»، با مصادره شهید بهشتی، یک آرمان متعلق به سال ۱۳۵۸ را به ابزاری برای تخطئه یک ضرورت راهبردی در سال ۱۳۸۴ تبدیل میکند.
۱. ترسیم آرمان انتزاعی (کلمه حق):
سروش محلاتی ابتدا به درستی دیدگاه شهید بهشتی در زمان تدوین قانون اساسی (۱۳۵۸) را مبنی بر «دولتی بودن» صنایع بزرگ و مادر یادآوری میکند. او با استناد به متن اصل ۴۴، تصویری از یک اقتصاد را به عنوان آرمان و تفسیر اصیل شهید بهشتی ترسیم میکند.
۲. نفی واقعیت موجود (اراده باطل):
سپس، او سیاستهای کلی اصل ۴۴ را که در سال ۱۳۸۴ توسط رهبری ابلاغ شد و راه را برای خصوصیسازیهای گسترده هموار کرد، به عنوان «عبور از تفسیر بهشتی» و یک انحراف کامل از آن آرمان معرفی میکند و نتیجه میگیرد:
«…اصل ۴۴ قانون اساسى، تنها یک نمونه از موارد متعددى است که نشان مىدهد بین آنچه شهید بهشتى نوشته است با آنچه اینک خوانده مىشود و مبناى عمل قرار مىگیرد، چقدر فاصله است…» (سروش . محمد. بازگشت «از» بهشتی، بازگشت «به» بهشتی. مؤسسه غیر انتفاعی مطالعات دین و اقتصاد، نهادگرا، ۱۳۹۵، ص ۵۳.)
۳. کالبدشکافی یک تحلیل خوارجیگونه:
این تحلیل، مصداق کامل «آرمانگرایی انتزاعی» و «نفی واقعیتها» است، زیرا به صورت عامدانه، چند واقعیت کلیدی را نادیده میگیرد:
-
منجمد کردن تاریخ: این تحلیل، دیدگاه شهید بهشتی را که پاسخی به واقعیتهای سال ۱۳۵۸ (یک اقتصاد وابسته و فروپاشیده پس از انقلاب) بود، به یک متن مقدس و فراتاریخی تبدیل میکند. این روش، واقعیتهای انضمامی سال ۱۳۸۴ (یک اقتصاد دولتی ناکارآمد، تحریمها، ضرورت رشد اقتصادی) را که منجر به آن سیاستهای جدید شد، به کلی نادیده میگیرد. این دقیقاً همان نفی «مقتضیات زمان و مکان» است.
-
نادیده گرفتن واقعیتهای قانونی: سیاستهای کلی اصل ۴۴، یک اقدام فراقانونی نبود، بلکه مطابق بند ۱ اصل ۱۱۰ قانون اساسی و پس از مشورت با مجمع تشخیص مصلحت نظام ابلاغ شد. این یک تکامل قانونی برای پاسخ به نیازهای جدید کشور بود. نادیده گرفتن این «واقعیت قانونی» و صرفاً تمرکز بر متن اولیه، یک تحلیل ناقص و جهتدار است.
-
نادیده گرفتن واقعیتهای متنی: این تحلیل به صورت گزینشی تنها بر «صدر» اصل ۴۴ (بخش دولتی) تمرکز میکند و «ذیل» آن را که به بخشهای تعاونی و خصوصی اشاره دارد، نادیده میگیرد. سیاستهای جدید، نه برای حذف صدر، که برای فعالسازی و ساماندهی ذیل اصل ۴۴ صادر شد.
نتیجهگیری:
این روش—یعنی اندازهگیری واقعیتهای پیچیده امروز با آرمان انتزاعی و منجمد شده دیروز، ضمن نادیده گرفتن زمینههای تاریخی، ضرورتهای راهبردی و مکانیسمهای قانونی—دقیقاً همان چیزی است که «فقه خوارجی» را میسازد. این فقه، با تمسک به یک آرمان مقدس، هرگونه تلاش واقعی، زمینی و مبتنی بر مصلحت برای حل مشکلات را به عنوان یک «انحراف» و «خیانت به آرمان» تخطئه میکند و در عمل به بنبست و انفعال میرسد.
۳-۴. معیار چهارم (نقطه سقوط): از تحریف تا جعل و اِسناد دروغین
این آخرین مرحله و نقطه سقوط اخلاقی و علمی فقه خوارجی است. جایی که «تفسیر به رأی» و «تحریف» کافی نیست، این روششناسی هیچ ابایی از عبور از مرز حقیقت و رسیدن به جعل و دروغ آشکار برای تخریب رقیب فکری ندارد. این رویکرد، در تضاد کامل با نگاه اندیشمندانی چون شهید بهشتی است که همواره بر «فهم سیستمی» و کلنگر از دین در برابر فهم جزئی، گزینشی و تحریفگرانه تأکید داشتند.
۳-۴-۲. موردکاوی: از تحریف ماهرانه تا تهمت فکری؛ کالبدشکافی جعل در سخنرانی «قرائت انقلابی از امامت»
اوج این روششناسی و نقطه سقوط اخلاقی و علمی آن، در بخش پایانی سخنرانی «قرائت انقلابی از امامت» به نمایش گذاشته میشود. در اینجا، ما با یک دروغ ساده مواجه نیستیم، بلکه با یک تحریف ماهرانه و یک عملیات فریب روبرو هستیم که با استفاده از تکنیک «تقطیع استراتژیک»، به دنبال لکهدار کردن رقیب فکری خود است.
۱. کالبدشکافی یک تحریف ماهرانه:
-
واقعیت متن در کتاب «انسان ۲۵۰ ساله»: آیتالله خامنهای در کتاب، پس از نقل روایتی از ارتباط امام با «جن»، ابتدا بر حقیقت متافیزیکی آن صحه گذاشته و سپس یک احتمال تفسیری را نیز مطرح میکنند:
«در اینجا البته اصرار نداریم که جن را منکر بشویم… اما این را توجه داشته باشید که کلمۀ جن به حسب لغت یعنی پنهان… چه اشکالی دارد که این فرد جزو رجالالغیب امام بوده باشد، جزو یاران پنهان امام؟… یک آدم دیگری که مخفی است، جن است؛ یعنی مخفی است؛ یعنی مردم او را به امام وابسته نمیدانند…»
-
تحریف در سخنرانی سروش محلاتی: سروش محلاتی در سخنرانی «قرائت انقلابی از امامت» با یک «تقطیع استراتژیک» و حذف عامدانه جمله کلیدی و شرطی ابتدای بحث («اصرار نداریم که جن را منکر بشویم»)، اینگونه القا میکند که نویسنده، حقیقت متافیزیکی جن را انکار کرده و آن را منحصراً به چریک و نیروی مخفی تقلیل داده است. او با این کار، یک تحلیل تفسیری را به یک تأویل کاملاً ماتریالیستی و تقلیلگرایانه تبدیل میکند:
«خب در همین کتاب، همین کتاب ۲۵۰ سال، اینجا وقتی ایشون [نویسنده] این روایت رو نقل میکنه… اصل این مطلب رو اینجا ایشون میگه که ببینید ائمه ارتباط با اجنه داشتن، میدونید یعنی چی؟ یعنی ارتباط با چریکها که مبارزات مخفی و زیرزمینی میکردن که کسی اینها رو نمیشناخت.
نه اون جنی که شما میگی فکر میکنیدا، نه! اینام یه سری از همین انسانها و آدما بودن ولی آدمهایی که در بین مردم ناشناخته بودن… این جن میشه چی؟ میشه نیروی مخفی مبارزاتی چریکی.»
ببینید، یه مرتبه جن، حالا با اون اصالتی که در قرآن داره، خدمت پیغمبر اومدن سؤال میکردن و جن و انس همیشه بدیل یکدیگر هستن («مِنَ الْجِنَّهِ وَالنَّاسِ»)، جدای از همدیگه هستن…
همه این حرفا، این جن میشه چی؟ میشه نیروی مخفی مبارزاتی چریکی.»
۲. هدف نهایی از این تحریف: تهمت فکری از طریق تداعی معانی منفی
چرا این تحریف ماهرانه صورت میگیرد؟ زیرا این نوع تأویلهای ماتریالیستی، شناسنامه فکری جریانات التقاطی مارکسیستی-اسلامی دهه ۵۰، مشخصاً سازمان مجاهدین خلق (منافقین)، بود. آیتالله خامنهای، به پیروی از امام و در کنار بزرگانی چون شهید مطهری، یک عمر در خط مقدم مبارزه فکری با همین نوع تفاسیر التقاطی قرار داشتند.
سروش محلاتی با این عملیات فریب، به صورت پنهانی، رقیب فکری خود را لکهدار کرده و او را همریشه با جریانات التقاطی معرفی میکند. این یک تهمت فکری حسابشده است.
۳. از جنایت فکری تا ریاکاری سیاسی:
آنچه این اقدام را به اوج بیاخلاقی میرساند، تناقض ویرانگر آن است. استاد سروش محلاتی در همین سخنرانی، بارها از نبود «فضای مناسب» برای طرح مباحث علمی گله میکند، در حالی که از همین تریبون و با استفاده از آزادی موجود، با تحریف ماهرانه، شنیعترین تهمت ممکن را به رأس نظام نسبت میدهد. عمل او، قویترین ردّیه بر ادعای خودش است. این نشان میدهد که ما با پروژهای مواجه هستیم که برای تخریب رقیب، هیچ خط قرمز اخلاقی و علمی نمیشناسد. این، اوج همان روششناسی «فقه خوارجی» است؛ جایی که «هدف» (تخریب رقیب فکری) هر «وسیلهای» را، حتی تحریف و تهمت، توجیه میکند.
فصل سوم: محصول نهایی؛ از آنارشیسم مقدسمآب تا سکولاریسم پنهان
هر روششناسی فکری، در نهایت محصول و نتیجهای عملی را در جامعه به بار میآورد. پس از کالبدشکافی چهار معیار کلیدی «فقه خوارجی»، اکنون به این پرسش اساسی میرسیم: نتیجه منطقی و محصول نهایی این طرز تفکر چیست؟ این فصل نشان خواهد داد که این روششناسی، چه در شکل تاریخی و چه در لباس مدرن خود، ناگزیر به یک مقصد ویرانگر ختم میشود: نفی امکان تحقق دین در عرصه حاکمیت.
۴-۱. نتیجه منطقی فقه خوارجی در صدر اسلام: آنارشیسم و نفی هرگونه حکومت
خوارج با شعار مقدس «إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ»، به یک نتیجه منطقی اما فاجعهبار رسیدند: اگر حاکمیت مطلقاً از آنِ خداست، پس هیچ انسانی—حتی علی بن ابیطالب (ع)—حق حکومت ندارد. این آرمانگرایی انتزاعی و قشریگرایانه، در عمل به «آنارشیسم مقدسمآب» منجر شد. آنها با نفی مشروعیت حکومت ولیّ خدا، عملاً جامعه را به سوی هرجومرج، بیقانونی و خلأ قدرتی سوق دادند که تنها برنده آن، دشمنی بود که در شام کمین کرده بود. محصول نهایی فقه خوارجی در صدر اسلام، نه استقرار حاکمیت الهی، که تضعیف تنها حکومت عادلی بود که میتوانست نماینده آن باشد.
۴-۲. پیوند شوم با سکولاریسم در عصر جدید: رسیدن به یک نتیجه واحد از دو مبدأ متضاد
در دنیای امروز، این تفکر به ظاهر مقدس، بهترین مکمل و مؤید ناخواسته برای «سکولاریسم» است. این دو جریان، از دو مبدأ کاملاً متضاد، به یک نتیجه واحد و شوم میرسند: دین نباید حکومت کند.
-
سکولاریسم از مبدأ «انکار تقدس» و با تکیه بر عقلانیت مدرن، دین را امری شخصی و فاقد صلاحیت برای اداره جامعه میداند.
-
فقه خوارجی از مبدأ «تقدسگرایی افراطی» و با تکیه بر یک آرمانگرایی دستنیافتنی، دین را آنقدر مقدس و آسمانی میداند که هرگونه تحقق زمینی و غیرمعصومانه آن را یک خیانت و انحراف تلقی کرده و نفی میکند.
در عمل، این دو جریان به یکدیگر پاس گل میدهند. فقه خوارجی با بیاعتبار کردن تنها نمونههای موجود از حکومت دینی، عملاً جامعه را به این نتیجه میرساند که تنها راه نجات، پذیرش یک حکومت عرفی و سکولار است. به همین دلیل، «فقه خوارجی» یک «سکولاریسم پنهان» است که در پوششی از غیرت دینی، همان هدفی را محقق میکند که سکولاریسم آشکار به دنبال آن است.
۴-۳. تحلیل نهایی: چگونه پروژه فکری سروش محلاتی در عمل به بزرگترین متحد «سکولاریسم» تبدیل میشود؟
اینک با این چارچوب، میتوانیم پروژه فکری سروش محلاتی را به دقت ارزیابی کنیم. این پروژه، با بهکارگیری نظاممند معیارهای فقه خوارجی، دقیقاً به همین نتیجه ختم میشود:
-
با قشریگرایی، اندیشه متفکران انقلابی (مطهری و بهشتی) را به کاریکاتورهایی منفعل تقلیل میدهد.
-
با حقگویی با اراده باطل، از مفاهیم مقدس برای تضعیف مبانی نظام استفاده میکند.
-
با آرمانگرایی انتزاعی، هر پیروزی واقعی را در برابر یک آرمان دستنیافتنی، بیاعتبار میسازد.
-
و در نهایت، با تحریف و جعل، چهره نظریهپرداز اصلی حکومت دینی را لکهدار میکند.
محصول نهایی این عملیات فکری چیست؟ القای این پیام پنهان به مخاطب که هرگونه تلاش برای تحقق حکومت دینی در عصر غیبت، یا به انفعال (مدل شهید مطهریِ تحریفشده) میانجامد یا به استبداد و التقاط (مدل آیت الله خامنهایِ کاریکاتوری). در این دوگانه جعلی، هیچ راه سومی وجود ندارد.
این پروژه، با بیاعتبار کردن هر دو سوی این دوگانه ساختگی، در عمل، امکان هرگونه «حکومت دینی کارآمد» را نفی میکند و مخاطب را به این نتیجه ناگفته میرساند که تنها راه نجات، همان جدایی دین از سیاست است. اینجاست که یک پروژه فکری در لباس فقه و نواندیشی دینی، در عمل به بزرگترین متحد و مؤثرترین پیادهنظام «سکولاریسم» در جامعه تبدیل میشود.
نتیجهگیری: «شناسنامه فقه خوارجی» به مثابه ابزار نقد برای امروز
این مقاله با یک پرسش آغاز شد: چگونه میتوان پروژههای فکری پیچیده و چندلایه را فراتر از جدلهای سطحی و روزمره نقد کرد؟ پاسخ ما، بازخوانی یک انحراف تاریخی و تدوین یک «ابزارنامه تشخیصی» بر اساس آن بود. «فقه خوارجی»، نه یک برچسب، که عینکی تحلیلی است که به ما امکان میدهد ریشهها و روششناسی یک جریان فکری خطرناک را که در لباس نواندیشی بازتولید میشود، شناسایی کنیم.
۵-۱. جمع بندی چهار معیار کلیدی به عنوان یک «چکلیست تشخیصی»
اکنون میتوانیم شناسنامه «فقه خوارجی» را در قالب یک چکلیست کاربردی برای تشخیص این روششناسی در هر گفتمانی خلاصه کنیم:
-
معیار قشریگرایی: آیا گفتمان مورد نظر، با جمود بر ظاهر کلمات و نصوص، از درک روح، مقاصد و منطق استراتژیک یک اندیشه یا یک متن باز میماند؟
-
معیار حقگویی با اراده باطل: آیا از مفاهیم مقدس و حق (مانند عدالت، حقوق بشر، انصاف) به عنوان ابزاری برای حمله به یک اصل بالاتر و ضروریتر (مانند امنیت ملی، حفظ نظام) استفاده میشود؟
-
معیار آرمانگرایی انتزاعی: آیا با ترسیم یک تصویر ایدهآل و دستنیافتنی، هرگونه دستاورد واقعی و زمینی تخطئه و بیارزش جلوه داده میشود؟
-
معیار تحریف و جعل: آیا برای تخریب رقیب فکری، از مرز تفسیر عبور کرده و به تقطیع استراتژیک، تحریف ماهرانه یا حتی جعل و دروغ آشکار متوسل میشود؟
هر گفتمانی که یک یا چند مورد از این معیارها را به صورت نظاممند به کار گیرد، ناقوس خطر بازتولید «فقه خوارجی» را به صدا درآورده است.
۵-۲. تأکید مجدد: این یک نقد روش است، نه تکفیر افراد
در پایان، تأکید بر این نکته ضروری است که رسالت این تحلیل، نه تکفیر افراد و نه صدور حکم در باب نیات درونی آنهاست. «فقه خوارجی» یک روششناسی است و هر کسی، با هر نیتی، ممکن است در دام آن گرفتار شود. هدف این مقاله، نه حمله به شخص، که کالبدشکافی یک «روش بیمار» و یک «پروژه فکری خطرناک» است؛ پروژهای که محصول نهایی آن، تضعیف مبانی اندیشه شیعی و ترویج یک سکولاریسم پنهان است.
۵-۳. سخن آخر: دعوت به تفکر انتقادی و حراست از فقه جامع و عقلانی
این «شناسنامه»، یک ابزار است و اکنون در اختیار شما، مخاطب دغدغهمند، قرار دارد. رسالت «تنویر»، تنها افشای یک موردکاوی نیست، بلکه دعوت به یک کنشگری فکری مستمر است. از شما دعوت میکنیم که از این پس، با استفاده از این ابزارنامه تشخیصی، گفتمانهای مختلف را تحلیل کرده و اجازه ندهید که خطرناکترین پروژههای فکری، در پوشش مقدسترین شعارها، به جنگ مبانی و اصول بیایند.
حراست از فقه جامع، عقلانی و زمانشناس بزرگان انقلاب، که نه در بنبست آرمانگرایی انتزاعی خوارج گرفتار میشود و نه در دام انفعال و سکولاریسم، وظیفه همه ماست. این، جهاد تبیینی امروز ما برای پاسداری از میراث گرانبهای فکری تشیع در برابر پیچیدهترین و ظریفترین تحریفهاست.

